گمگشته در غم بی پایان!؟

تصویری پر از ابهام و درسی سخت.....

قلبم را شکستند بارها و بارها اما صدای قلبم را نشنیدند!...مراقب باش  چون  بی صدا خواهد شکست قلبی که عاشق توست اگر.....چه بی ریا گذشت لحظه هایی که به عشق تو بود...قلب شکسته ای که ممکن بود زیر  پاهایت برود  را در ابتدا ندیدی....صدای ناله ی دلم چه بی صدابود!....درد و دل های ناگفته در دلم چه بی نوا بود...قلبم وارد بازی شد ولی  نمیدانست که بازی سرشکستن دارد!....... با یک سکوت به صدای گریه هایم گوش کردی!.......آواز رفتنم و مرگم در فضای غمگین صحنه ی عشق پیچیده ...آیا دل من دوباره  در پی فرار از تنهایی ست!......باور میکنم که اسیرم اما این بار اسیر تنهایی!.........داستانی لای کتاب قصه عشقمان گذاشته اند! اگر نبینی وای بر ما  به چه قصه ای می رسد...وای بر من خواندمش  چه قصه تلخی بود، قبلا آن را خوانده بودم اما باور نکرده بودم. جمله ای که خواهیم گفت اگر نبینیم آنچه را که باید ببینیم و اگر به فریادش نرسیم و دیر شوداین است که آه چه زود دیر می شود ...... پس نباید بگذاریم سرنوشت ما مانند یک قصه ی تلخ شود...آن روز حتما خواهم گفت قلبم را شکستی اما رنگ التماس چشمانم را ندیدی.....پس تا دیر نشده با من بخوان آن شعر عاشقانه ای که به عشق تو سروده بودم را.

صحنه عشق را به سادگی خالی نکن و تصویر رفتنت را همراه با یک قلب شکسته جا مگذار!

می گویند وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است اما دیر باور کردن و دیر جنبیدن نیز در وقت شناخت لایق خود بدتر از اسراف محبت که اسراف روح انسانیت است. باید که از کلاغ ها دوری کنیم و گنجمان را در صندوقچه اسرار خدا مخفی بداریم ...وای از نامردمان و نامحرمان....وای از حسودان و شیاطین....وای بر ما از این راه سخت و دریای پر تلاطم.

 می دانی  چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! می دانی در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...قلب تنها از این نیز بدتر است قلب هایی که علت تنها بودنشان یکی باشد  با هم  تا ابدیت  ما هستند و دیگر تا اوج پرواز خواهند کرد....

ایمان داشتم دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند بسیار تلاش کردم با زنده بودنم این تابلو زیبا را ترسیم کنم اما نشد...... پس تصمیم گرفتم هر چند خیلی سخت و دردناک بود و شاید صدای این تصمیم گوش زمان و زندگی دردناکم را کر کند  اما با این باور بر خاک می فتم که اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.....پس بر خاکت افتادم به این امید که دم مرگ دستانت را بگیرم.  پس بدان که آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد من عشق را انتخاب کردم بنابراین عزیزم مرگم مبارکت باد. شاید هم مرگمان و تو چه میدانی که این مرگ یعنی چه...ای مثل من در خود اسیر.....لیلای من با من بمیر....تنها به یمن مر گ ما....این قصه می ماند به جا........ دیگر من فقط در سکوت خواهم بود با لبخندی بر لب.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 39

سلام، ...سلام ....و باز هم سلام، دیر زمانیست که تا این حد به یادت نبودم، تمام بی صبریهایم را باکاسه ای پراز امید سرمیکنم...بایک مشت صبر ...که هرصبح بر سر بی صبریها میریزم....و با فنجانی لبالب از بی قیدی سرمیکشم تمام دلهره هایم را برای فردا....به این امید که شاید این فردا هرگز نیاید و من دیگر از این ویرانه رهایی یابم....همیشه تلاش کردم با تو باشم و همراه اما بالهایم ضعیف بود ...الان که فکر می کنم شاید من در همه چیز کم بودم تو همواره بهترین بودی و من بدترین...تو همواره بهترین را خواستی و من از دورترین مسیر رفتم...شاید ایراد کار در طراحی روز اول تو بود که چیزی درونم نهادی که هیچگاه عطش عشقم را سیراب شدنی در کار نیست...شاید هم عزیزم ایراد در اشتباهی بودن من در زمان یا شاید مکان باشد که این روزگار تلخ را برای قلب و روح به شدت دردمند و زخم خورده ام رقم زد. این اشتباهی بودن هم داستان عجیبیست ....اشتباهی رفتن درست مثل اشتباهی آمدن....اشتباهی زندگی کردن با آدم ها ی اشتباهی حرکت کردن...اشتباهی همراه شدن...اشتباهی عاشق شدن...اشتباهی از عشق شنیدن...و از همه دردناک تر اشتباهی دل دادن...می دانی چرا این آخری دردناک تر از همه است ....چون انسان را له می کند...دل را تشنه تشنه در مسلخ سر می برد درست در حالی که تمامی وجدت ترک ترک شده....نکته جالب اشتباهی بودن دیده نشدن حتی از سوی بهترین هاست که اغلب به دست تقدیر بر می گردد که چون دیر آمدی یا شاید زود فرقی نمی کند در هر صورت اشتباهی آمدی و جزای چنین فردی جز زجر و بد بختی و حسرت هیچ نیست...امروز آمدم بگویم عزیز دلم مهربان من، قادر و بزرگوار من دیگر خسته ام از این همه اشتباهی بودن نجاتم ده...دیگر حتی جایی برای خرد شدن و ترک خوردن در قلب و روحم نمانده ....دیگر لبی برای ترک خوردن از خشکی محبت و عشق نمانده مگذار این دم آخر به گدایی عشق و خالصانه برسد مگذار حرمت عشق این آخرین شعله ای که برای حیات در تپش های گاه به گاه قلبم مانده به نامردی و نامردمی سربریده شود...چه بیگناه است دل دردمندم...چه شاکی و خسته است...چه دردمند و بی پناه مانده در این کویر تفدیده...امروز برای بار آخر شاید آمده بگرید تا شاید از اشتباهی بودن نجاتش دهی و او را با زادگاهش برسانی آخر تو که اینگونه نبودی تو که همیشه آغوشت باز بود توکه همیشه سعی داشتی جلو نابود شدنم را بگیری پس چه شد که رفتی...چرا تنهایم باز چرا آغوشت همواره برایم کمیاب است؟..... چرا دعای قلب عاشقم بی جواب است؟....چرا تمام آرزوهایم نقشی بر آب شده است؟ ......بدون تو دلم مرداب شده ...می دانی کدام دل را می گویم؟! همان دل دریایی که روزگاری کمترین تلاطمش کافی بود که همه چیز را زیر و زبر سازی...پس چه شد چه شد که کوران حوادث مردابی ساخت در حال مرگ....مگر نه این است که عشق را خواب و جمود نیست پس چرا من مرده ام ...ای بی گناه عشقم...ای بی گناه قلبم....ای بی گناه دلم و ای بی گناه روح بی آلایشم که همه در یک زمان و یک مکان و به یک جرم آنهم عاشق پیشگی تشنه سربریده شدند...به راستی ندیدی پرپرزدنم را؟ ....باور کنم نفهمیدی چه می خواست؟...پس چرا سکوت کردی؟ باور دارم که حکمتی در کارت هست اما به من هم بگو...راستش را بگویم ...به دل نگیری اما دیگر نه تعبیر خوابهایم باور دارم نه به تحقق رویاهایم ایمان...فقط نجات از این دیر بدون درک را خواهانم...آخرین را خواهم نوشت و منتظر وفای به عهدت خواهم ماند...همین.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |



پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا، در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیج معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند: این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت میکند

تا شدی نزدیک، دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند
کج نهادی پای، لنگت میکند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
برسرم باران گُرزِ آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده خشم خدا...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از برکردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانة خوب خداست !
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
باوضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟
گفت: آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط احقر نظرات () |

می خواهم برای تو بنویسم برای تو که اکنون نیستی که ببینی غم تنهایی و بی کسی ام را...درست یک هفته از اولین سفرم با تو به قطعه ای از بهشت گذشت...روزی در ابر و رویا...دردی در....آه.....

تو نیستی که ببینی که لحظه ها بدون تو چقدر سخت میگذرد و ثانیه ها بدون تو در حال جان سپاری هستند چرا نمی آیی و به تیرگی شب هایم رنگ نور نمی پاشی کاش بودی ، کاش میدانستی وسعت عشقم را ، کاش می توانستم بدون هیچ ترسی تمام عشقم را به تو فریاد بزنم ولی افسوس که تو نیستی و هیچ خبری از عشق وافرم به خود نداری من تو را می خواهم ، گرمی دستانت را ، هرم نفسهایت را و عطر تنت را من بی هیچ بهانه ایی تو را میخواهم فقط تو را چون تنها تو می توانی .... و دیگر هیچ.....

ولی او نمیداند که من چقدر دوستش دارم.... شاید مرا نخواهد با این چه کنم... 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم , گل یاد تو درخشید،

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم،

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،

من , همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام،

بخت , خندان و , زمان رام.

خوشهء ماه فرو ریخته در آب،

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه , دل داده به آواز شباهنگ. یادم آمد تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

 آب , آیینهء عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا , که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!  با تو گفتم:  حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!  روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد،

چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.

باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم،

تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم،

حذر از عشق ندانم،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ حق , نالهء تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه کشیدم،

نگسستم , نرمیدم... رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

همین.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

دیروز برای اولین بار 2 تا د رو نوشت با صداقتی نفوذ گر اونم ساعت 5 در نیمه ماه رسول و بعد نیمه شب اولین تبلورهای شدید قلبش را در قالب کلمات دیدم و با تمام وجود حس کردم به قول خودش شیرینی این لحظات شاید تکرار نشود ....اما من با تمام وجود هضم کردم تا برای یک عمر کفایتم کند. عشق...عشق...عشق... چه واژه ی غریبی .... سرد...بی معنا...خاک خورده... چه به سرش امد؟ کسی می داند؟ ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود... حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود... چه باید کرد...سرنوشتش این بود... این که در ویرانی ها گم گردد... این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد... این که او هم تنها باشد مثل من ...تنهای تنها... سرنوشت است...کاری نمی شود کرد... ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق... روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد....اما اگر او بخواهد روزی جاودان و ...نور امید در قلبم تابید خواستی تا تب تندی نباشد تا با عرقی سرد شود و من 133 و او را ضمانت آوردم و ...تو....شکر گفتی...به من بگو ای از نسل آفتاب چگونه این سکوت سبزت را باور نکنم، در حالی که همواره به یاد تواَم، در حالی که قطرات باران زشتی ها را از میانمان می برد، در حالی که چشمان تو منتظر است، و نگاه من نگران! ای کاش بودی...ای کاش بودی امشب و می دیدی که اشک های من فقط بخاطر تو می بارند، و می دیدی که پنجره ها هم عشق ما را باور دارند، و سبز می گردیم من و تو از بارش این اب مقدس، و تا عمق صدا می رویم

تو اینجایی ، تو اینجایی

من می دانم

روزی خواهد رسید، که با رویش جوانه از عمق زمان،  ثانیه ها تکرار نخواهد شد و روزی خواهد رسید که دیگر دستهای ما تنها نخواهد بود، من می دانم.... می خواهم از چشم های تو بگویم .... وقتی سکوت دهکده  فریاد می شود، تاریخ  ، از انحصار ِ تو آزاد می شود، تاریخ  ، یک کتاب ِ قدیمی ست که در آن از زخم های کهنه ی من یاد می شود، از من گرفتند هرچه داشتم، راستی  تا کی به اهل  ِ دهکده بیداد می شود؟ خاتون من! به رودخانه ی قصرت سری بزن. موسی، دل  ِ من  است که نوزاد می شود. با این غزل  ، به مـُلکِ سلیمان رسیده ام، این مرد ِخسته، همسفر ِباد می شود. در تو هزار مزرعه، خشخاش ِتازه است، آدم به چشـــــــــــــم های تو معتاد می شود....همین.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

 

سلام امروز می خواهم داستانی برایت بگویم که خودت خواسته ام را بخوانی:

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!' من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد. عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌ با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک. من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد. او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم. من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند. حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم عاشقانه دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

دوست عزیزم، زیباترین عشق زندگیم، هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیر. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن. ما بیهوده و بی هدف در مسیر هم نیامدیم.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

عشق دوست داشتنی من بیا دنبال خدا، در وجود یکدیگر بگردیم.

عشقم به خودت را باور کن و سادگی بیان آن بر لبم را ساده مگیر، نیاز من به محبت و عشق واقعی آن قلب و روح زیبایت نسبت به خودم را دست کم نگیر و باور کن که رگ حیات و حرکت من در این روز های سخت تنها نگاه پر مهر و صادقت، سخنان محبت آمیز و دلگرم کننده ات و شاید اگر درست حس کرده باشم شروع شعله گرما بخش عشقت است. خواهش می کنم هیچگاه اینها را از من دریغ نکن. هیچ گاه حرف از دوری و جدایی نزن حقیقت مورد قبول و تلخ این جهان خاکیست اما چرا با یاد آوری تلخی های احتمالی آینده باید شیرینی حال را کم کرد....خداوند رحیم و مهربان است و آنچه را که باورمان از او باشد محقق می سازد پس باورمان بهترین آینده ممکن باشد.

دوستان،‌ فرشته هایی هستند که ما را بر روی پاهایمان بلند میکنند، زمانی که بالهای ما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.' سالها پرواز کردن را فراموش کرده بودم و اکنون با تو دوباره ...

دوست سبزم، من آرزویم پرواز و اوج گرفتن با تو و همراه توست تا به ابدیت بپیوندیم...ابدیتی پاک و سبز پر از انسانیت و رنگ خدا چرا که تنها خدا ماندنی و پایدار است.

دوست دارم ثابت کنم که در این مورد هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد.... همه ابدیت است مطمئنم که او بخواهد همین است و بس...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته، فردا ، رازی است ناگشوده، اما امروز یک هدیه است پس:

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

بدی بگذار ما هم مردمانیم

چو بر خاکم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده اکنون همانیم....همین.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٠ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

ممنونم خدا....دیروز یه روز بی نظیر بود...پس از مدت ها یک سکون و فضای آرام و طولانی.....7 ساعت و سی پنج دقیقه، باورم نمیشد انگار آغوش آرامش کبریاییت رو برای آرام کردن من باز کرده بودی....اونم قبل یک سفر خطرناک... قرآن می خواند.....سوره مزمل....شروع کرد....آرام و با وقار....بسم ا... الرحمن الرحیم یا اایهاالمزمل قم الیل الا قلیلا.... شنیدن سخن تو از دهان یک انسان واقعی از نسل آفتاب لذتی وصف ناشدنی است که قلم من را یارای نوشتن نیست...

چه خوش است صوت قرآن

ز تو دلربا شنیدن

به رخت نظاره کردن

سخن خدا شنیدن... همین

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط احقر نظرات () |

 

 

برای دل رنجدیده محکوم به سکوت....

 سلام، اولین باره که میخوام با تو و یا شایدم از زبونت با خودت....آه نمی دانم...هر چیز....از یه جایی به بعد . . . مرض چک کردن موبایلت خوب میشه حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری...دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری...یا اس ام اسی بی جواب بمونه...از یه جایی به بعد . . .دیگه دوس نداری هیچکس رو.....به خلوت خودت راه بدی حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه از یه جایی به بعد . . .وقتی کسی بهت می گه دوست دارم لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری از یه جایی به بعد . . .هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی از یه جایی به بعد . . .حرفی واسه گفتن نداری ...ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی ...و می ری تو لاک خودت

از یه جایی به بعد . . .از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی...

جای دوست داشته شدن ها

توی تن و فکر و قلبت می سوزه

از یه جایی به بعد . . .فقط یه حس داری حس بی تفاوتی ...نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی....و نه از دوست نداشتن ها ناراحت...از یه جایی به بعد ... .توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم...فقط نگاه می کنی . . .دلم پره... دلم میخواد داد بزنم...باهمه ی وجود صدامو به گوش خدا برسونم...ذهنم پراز چراهاییه که جوابی ازخودم ندارم واسشون....جوابشون پیش خداست...چرا؟.....

چرا باید قانون طبیعت من فراموش کردن باشه؟....چرا هرچیزو که ازهمه چیز واسم مهمتره همیشه باید فراموش کنم...چرا عشقمو باید فراموش کنم؟...چرا باید هرچیزیو که مکدرم میکنه رو فراموش کنم؟....چرا باید یادم بره که.....بگذریم قول دادم این یکی رو فراموش کنم... اما واقعا حقم بود درست وقتی که از یه شکست بزرگ برمیگشتم...از یه ضربه ی کاری...چرا باید یادم بره که چه شبایی رو تاصبح از شدت درد شکستنه قلبم نخوابیدم وآرزوی مرگ کردم؟....چرا وقتی دوباره برگشت عین احمقا قبولش کردم؟....چرا عشقم درست وقتی که به پوچی رسیده بودم وبهش احتیاج داشتم گفت...بگذریم اونقدر تلخه که نمی خوام بگم.چرا باید ببینم همه چیزایی رو که میشه داشته باشم وازشون بگذرم؟...چرا باید سکوت کنم؟....چرا نمیتونم به حرفای دلم گوش بدم؟....چرا باید ازبدیایی که همین کسانم...همخونه ایام...خانوادم...درحقم میکنن بگذرم؟...چرا مجبورم با دلم بجنگم؟.....چرا باید بی صدا بشکنم ودیگران که دلم میخواد خفشون کنم...بهم حسادت کنن؟.....مگه من جزیه دله پردرد چی دارم واسه حسادتاشون...بعضی وقتا میزنه به سرم که بزارم برم...ولی بعد میفهمم گرگایی که اون بیرونن وحشتناکتراز هرچیزین که اینجا بهم غصه میده...کم اوردم...اینبار ازعشق نیست که کم اوردم که دیگه خوکردم به شکست...نه!....از دنیا کم اوردم....

بوی گلهای اطلسی... گلهای شب بو... دیوانه ترم می کند!... گیلاس ها قرمز شده اند... چقدر دلتنگ شده ام... دلتنگ چیزهایی که دیگر نیستند...!... قرارمون این نبود...!!....... نسیمی که صبح بر جانم می نشیند، مرا با خود می برد و می برد ... به جاهایی که بودم و نبودم...!.... در تمام سالهای زنده بودنت روز مرگت را زندگی کرده ای!... اما ندانستی...!....... وقتی که نمی خواهی تقدیرت را زندگی کنی، باید منتظر واقعه های سخت باشی، که مجالشان اندک است! ... اندک!..... آنقدر اندک که به اندازه یک نگاه و یک اشک مجال بیابی!... روزی از گم شدن می ترسیدی و اکنون چنان خودت را گم کرده ای که هرگز پیدا نمی شوی...!.... و کسی چه می داند که چرا؟!....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٢ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |