گمگشته در غم بی پایان!؟

سلام، این بار از او اجازه خواستم تا برای تو بگویم. برای تو که نمیدانم چگونه و از کجا وارد شدی! خودت را جای من بگذار می گویی نگو تنهایی تلخ است و تنهایی....وقتی که برای همه امیدی، به غیر از خودت!..... وقتی برای همه آرامش بخشی اما در دل خودت آشوبی است!....

 وقتی که حرفهایت برای دیگران بوی زندگی می دهد اما ... !. وقتی که آخر قصه دیگران ، همانگونه می شود که تعریفش را کرده بودی، اما آخر قصه خودت ...؟!. وقتی که برای زخم های دیگران مرهم می شوی، اما مرهمی برای زخم هایت نمی یابی ...!.همان دیگران تا وقتی تو را دارند که گمشده هایشان را بیابند!.....سخت است،  دیگر با سیلی هم صورتت سرخ نمی شود!! همه رنگ ها در صورتت، رنگ می بازند! و اما یک فرشته...! برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من...آمدی، آخرین یادگار نسل انسان با انسانیت، با قلبی مملو از محبت عاشقانه برای تعلی روح انسان، گوهری کمیاب که در این عصر کمتر کسی به آن اعتقاد دارد و می شناسد. همتی همراه با عمل برای سفر انسان به تکامل در جوهر هستی نمایش داده شد. نمایشی دایمی و بی چشمداشت. آنقدر صافی و صداقت دارد که گاهی گمان می کنم رویاست، رویایی زودگذر!  و من خسته در نیمه راهم، خسته از تلخی خیانت ها و تنهایی ها، وحشت آلوده ز راه در پیش. همیشه دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد. راستی چه بخشنده خدای عاشقی دارم که می خواند مرا با آنکه می داند گنهکارم. آیا به راستی اینبار او برای یا کریم خودش گندمی از جنس نور در تنهایی سردش تابانده!؟ دلم گرم است می دانم بدون لطف او تنهای تنهایم و این هم لطف اوست...! اکنون نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند!... می گویند حساسیت فصلی است! می گویند " هست" را اگر قدر ندانی می شود "بود" و چه تلخ است کسی "بود" شود...امیدوارم همیشه "هست" باشیم...آری...! درست است....! من به فصل فصل دنیای بی تو حساسم...یا حق.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 36

سلام، نقش یک درخت
خشک را در زندگی بازی می کردم. نمی دانستم که باید منتظر چه چیز باشم!! بهار؟ یا
هیزم شکن پیر؟ رفتن هم حرف عجیبی است، شبیه اشتباه آمدن!

گفت بر می گردم و رفت

وهمه پل های پشت سرش
را ویران کرد!

چگونه می خواهد باز
گردد!!!

بی هیچ پلی در راه!!!

و اکنون من تنها چشم
انتظار آمدن هیزم شکن پیر...

چقدر خنده دار است...

شناسنامه ام را می
گویم، امروز نگاهش کردم....

صفحه وفاتش سفید
است...!!!!

با اینکه سالهاست من
مرده ام؟؟؟!!!

همین...احقر

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

هم دیدنی بودی***** هم خواستنی بودی

هم چیدنی بودی***** هم باغچمون گل داشت

زنجیرمیخواستم ***** دستاتو بخشیدی

ازمن تا اون دستا ***** هردره ای پل داشت

پل بوداماریخت ***** گل بود اما مرد

عمرمنم قد ***** عشقت تحمل داشت

هرروز پائیزه

هرهفته پائیزه

هرماه پائیزه

هرسال پائیزه

پنهونم ازچشمات ***** ماه پس ابرم

من کاسه ی صبرم ***** این کاسه لبریزه

آروم نمی گیرم***** ازدست زنجیرم

بی عشق میمیرم***** من روز دیدارم

ازدوستی پرمن ***** ازدوست دلخورمن

آجر به آجر من***** من پشت دیوارم

لعنت به این دیدار***** لعنت به این دیوار

لعنت به این آوار ***** من زیرآوارم

هرروز پائیزه

هرهفته پائیزه

هرماه پائیزه

هرسال پائیزه

پنهونم ازچشمات ***** ماه پس ابرم

من کاسه ی صبرم ***** این کاسه لبریزه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 35

قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم، قرار نبود اینجوری شه، یهو بشی همه کسم، راستی چی شد چه جوری شد، اینجوری
عاشقت شدم،  شاید میگم تقصیر توست تا کم شه
از جرم خودم،
به ملاقات آمدم ببین که
دلسپرده داری، چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری، نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه
کردم، تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری، من از پروانه بودن ها ، من از دیوانه بودن ها، من از
باری یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان
پروانه نمی ترسم، من از هیچ بودن ها
،  از عشق نداشتن ها ، از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
، من از عمق رفاقت ها، من از لطف صداقت ها، من
از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی
ترسم، من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها، من از میلاد تلخ
بی وفایی ها می ترسم، راستی چی شد چه جوری شد، اینجوری عاشقت شدم... سلام، شرمنده
فراموش کردم سلام کنم. شاید اینقدر دیر اومدم که احساس غریبه بودن دارم. فکر کنم
یه 10 ماهی باشه نیومدم. فکر می کردم خیلی زود این نامه ها به 40 برسه اما حالا
میبینم قلبم خیلی سنگینه. دلم واست اونقدر تنگ شده که نگو. یه بغض کهنه تو گلوم
مونده درست مثل اون بچه ای که گم شده ولی گریه نمیکنه حالا که رسیده به مامانش یه
دفعه بغض کرده و هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه اما واسه گریه کمک میخواد. یکی که یه
تلنگری برای گریه به اون بزنه. خیلی وقته که دلم می خواد سیر گریه کنم. بابا
ترکیدم از بس تو خودم ریختم. حس می کنم هر روز دارم دور تر و دور تر می شم. راستی
نکنه منو دیگه نمیخوای. هر چی باشه نباید منو خط بزنی. آخه من از اول هر چی هم
اشتباه رفتم باز ته دلم به این فکر بودم که تو هستی و تهش نمیگذاری نابود شم.
نمیگذاری همه این آرزوها رو تباه کنم. خودت آخرش مسیر رو نشونم میدی. خودم رو خیلی
گیر انداختم. درست مثل این گنجشک های گیج این طرف و اونطرف میرم و زمان میخرم.
زمانی که شاید بتونم با اون آرامش رو کسب کنم. میدونم که همه اونچه که میخوام تو
ذات تویه ولی باور کن به هر خاشاکی دست میزنم تا لحظه ای خودم و این سنگینی کردارم
رو فراموش کنم. نازنین من تو رو به محبوب ترین بنده هات به دادم برس. من فقط می
خوام تو باشی و از تو بخوام کمکم کنی. فکر می کنم...نه باور دارم که فقط تو میتونی
منو نجات بدی. خیلی سخته بی تو ادامه دادن . خیلی سخته بی تو ، تو این دنیای
پوشالی زنده بودن . خیلی سخته هر شب به یاد کسی بخوابی که دیگه محاله دیدنش . خیلی
سخته تو خوابت کسی رو ببینی که دیگه رفته از کنارت . خیلی سخته
ادامه دادن بدون اونی که می پرستیش . خیلی سخته بخوای تو تنهایی اونی که مرحمت
باشه اما نیست کنارت . خیلی سخته که بخوای اشکاتو رو شونه های کسی بریزی که دوسش
داری اما اون یا کنارت نیست یا فرسنگها ازت فاصله داره . خیلی سخته بغض گلو تو
بگیره اما نتونی به کسی بگی چی شده . نتونی بگی این بغضه از دوری و ندیدن یارته . خیلی
سخته بغض داشته باشی حتی نتونی به اون که دوسش داری هم بگی دوست دارم خیلی سخته هر
روز از کنار خاطره هاش رد بشی و از دور احساسش کنی، اما از نزدیک نتونی بوی تنش رو
احساس کنی فقط به یادش باشی . خیلی سخته اشکاتو براش بریزی اما اون نباشه که ببینه
داری براش پرپر میزنی . خیلی سخته اگه فاصله هات زیاد باشه و نتونی ببینیش و داغ
دوریش دیونت
کنه . خیلی سخته عاشق باشی یه عاشق واقعی اونوقت می بینی بدون اون حتی یه لحظه هم
نمیتونی باشی . خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی اما اون بهت بگه دوست ندارم یا
بفهمی واسش مهم نیستی. اما عزیزم من میدونم که واست مهمم. تو که مثل ما نیستی. تو
همه رو دوست داری اما بذار من فکر کنم منو خیلی زیاد دوست داری بیشتر از همه. بذار
حس کنم من واست یه چیز دیگه ام. آخه خودت با توجهکردنای خاصت اینو به من رسوندی. مرگ
زیباییات، مرگ اون آدم خوبات، تو رو به حرمت اونی که چهلمش نزدیکه، منو از این چله
نشینی غم در بیار، منو به آرامش خودت برسون. منو از این زنجیری که خودم به پای
خودم  زدم نجات بده. بالهامو بهم پس بده
بگذار بپرم و همه چی رو از اون بالا ببینم میخوام تو اوج لذت با تو بودن غرق بشم.
تنها امیدم تویی. فقط تو اگه عهدی هم باشه با توست اگه هم نباشه باز هم با توست.
دلم گیرته هر جا هم میره به قول شاعر نمیدانم چه نیکی کرده ای با دل که چون غافل
شوم از او دوان سوی تو می آید...بی نهایت دوستت دارم و بهت احتیاج دارم...همین. احقر

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٢ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 34

سلام، شاید این
گفته هام قبلا به کسایی گفته شده باشه اما این بار تکرار میشه واسه روح
خودم...واسه درد خودم ...واسه درمان دلتنگی های خودم...ولی به یاد تو...و به عشق
تو...توی خلوت پر از همهمه ام، که صدایی به صدام نمیرسه، اگه میتونی منو دعا بکن،
من که دستم به خدا نمیرسه، بازم هیچ راهی به مقصد نرسید، من هزار و یک شبه معطلم ،تا
ته جاده دنیا رفتم و، بازم انگار سر جای اولم ، چرا دنیا با تمام وسعتش، مرحمی
برای زخم من نداشت ،پای هر چی که دویدم آخرش، حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت ،گم شدم
توی شبی که خودمم، شبی که حتی یه فانوس نداره ،منو با خودت ببر به روشنی، آخه هیچ
کی مثل تو منو دوست نداره ،لک زده دلم واسه یه همزبون، شیشه دل همه سنگ شده ،میدونی
دلیل گریه هام چیه.... آی خدا دلم واست تنگ شده.....

در این عمر کوتاه و
سخت من درس های زیادی داشتم و سعی کردم همه رو پیاده کرده و بکار بگیرم درس اول
دوست داشتن دیگران  و همه هستی بود لبخند زدن به دنیا بود!! مطمئن باش
بالاخره روزی دنیا حسابی شرمنده میشه و بهت گوش میده. درس دوم درک واقعی اینه که
 تنها کسی که بدون هیچ گونه نیاز ما را دوست دارد خداست پس حالا باید سعی
کنیم با او صادقانه دوست باشیم. سعی کنیم با او حرف بزنیم انگار که همه جا با
ماست. از همه چیز و همه کس خیلی راحت و خودمانی واسه اون صحبت کنیم. شرط دوستی
دیدن همه چیز و همه محبت های طرف مقابل است. در این لحظه کم کم معجزات ظاهر می
شوند. تنها فضیلت هستی ، آره می خوام اسرار رسیدن به تو رو بگم ...تنها فضیلت
...در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است و تنها یک گناه، وآن جهل است و
در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا
آگاه است نخستین گام برای رسیدن به آگاهی توجه کافی به کردار، گفتار و پندار است.
زمانی که تا به این حد از احوال جسم، ذهن و زندگی خود با خبر شدیم، آن گاه معجزات
رخ می دهند. در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است! چرا که انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوی چیزی است که پیشاپیش
در وجودش نهفته است! اما این نکته را درست زمانی می فهمد که به حقیقت می رسد! نه
پیش از آن! مشهور است که "بودا" درست در نخستین شب ازدواجش، در حالی که
هنوز آفتاب اولین صبح زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در جست و جوی حقیقت
ترک می کند. این سفر سالیان سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
 "بودا" می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی  بزرگ دست
یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.  بودا که از این انتظار طولانی همسرش
 شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال  زندگی خود نرفته ای؟!
 همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها  همانند تو سوالی در ذهن داشتم
و به دنبال پاسخش  می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی  و
البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را  از زبان تو بشنوم، از زبان
کسی که حقیقت را  با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم  آیا آن
چه را که دنبالش بودی در همین جا و در  کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
 و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از  سیزده سال تلاش و
تکاپو این نکته را فهمیدم که  جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
 و نه چیزی برای جستن!"  حقیقت بی هیچ پوششی  کاملا عریان و
آشکار در کنار ماست  آن قدر نزدیک  که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه
درستی  باشد!  چرا که حتی در نزدیکی هم  نوعی فاصله وجود دارد!
 ما برای دیدن حقیقت  تنها به قلبی حساس  و چشمانی تیزبین نیاز
داریم.  تمامی کوشش مولانا  در حکایت های رنگارنگ مثنوی  اعطای
چنین چشم  و چنین قلبی به ماست  او می گوید:  معجزات همواره در
کنار شما هستند  و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند  فقط کافی است
نگاه شان کنید  او گوید:  به چیزی اضافه تر از دیدن  نیازی نیست!
 لازم نیست تا به جایی بروید!  برای عارف شدن  و برای دست یابی به
حقیقت  نیازی نیست کاری بکنید!  بلکه در هر نقطه از زمین،  و هر
جایی که هستید  به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز  شاهد زندگی
 و بازی های رنگارنگ آن باشید،  کافی است!  این موضوع در ارتباط با
گوش دادن هم  صدق میکند!  تمامی راز مراقبه  در همین دو نکته خلاصه
شده است  "شاهد بودن و گوش دادن"  اگر
بتوانیم  چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم  درست مثل کودکی در
آغاز دویدن ........

دست و پایم را گم
کرده ام ! ،گوییا سالهاست ،سالهاست ،که نبوده ام ! ،اینک ،دوباره آفتاب چشمهایم را
آزار می دهد و تولدی دوباره ،آی تمام آفتابها ،تمام
آسمانها ،تمام خورشیدها ،تمام ،تمام؟ ،نه ! ،ای تمام ناتمامی من ،سلام ،من در مسیر
شکفتن ،رستن ،و تمام شدنم ،و فقط دستهای من نیستند که ساقه های خواهشند ،که تمام
وجود نا تمامم فریاد می زنند ،ای تمام کننده ناتمامی های من ،وای گشاینده رازهای
نهان هستی ،دستم بگیر ،نه!!! ، سالهاست دستانم را گرفته ایی ، رهایش مکن ....همین.
احقر

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٥ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 33

سلام، کویرم، آنقدر کویرم که دریا در نگاهم تبخیر می شود، آفتابی تفدیده در سینه ام نفس می کشد و اشتیاقی به وسعت دیدار، مسافرم، آنقدر مسافرم که تمام جاده های دنیا، در زیر لحن قدمهایم سکوت می کنند، کوله بارم پر از شعرهای توست، نگاه عاشقت را برمی دارم وبرای تو صدای گرمم را جا می گذارم، دعایت را بدرقه راهم کن، حلالم کن ای صمیمی ای قدیمی ترین حادثه خوب ، در دوردست آشنا، کویرم، به ملاقات اقیانوس می روم، تا آنسوی پرچین سیراب شدن از عشق، برایت «باران» هدیه می آورم ، با ابرهایی از جنس خدا، بعد از این...می توانی از من بپرسی...خانه دوست کحاست ...سلام من به تو ای دوست خوب و قدیمی ای همزاد و همراه من در تمام لحظه های بودن و حتی نبودن من

 

عشق هدف حیات و محرک زندگی منه تا حالا چیزی بالاتر از عشق رو نخواستم عشق روح منو به هیجان میاره و قلب منو در اختیار میگیره و همه توانایی های منو چند برابر میکنه با عشق میتونم خودخواهی و خودبینی رو از خودم دور کنم و حس میکنم یک راه پرنور از قلبم به ملکوت کشیده با عشق حس می کنم زمان و مکان در اختیار منه و انگار همه چیز به ثبات و سکون رسیده همه چیز دنیا بی ارزش میشه و قلب و روح منو تنها به سوی یک هدف میکشه تمام سلول های وجودم فقط یک طلب و خواسته میشه انگار هستی من معنی پیدا میکنه تو این حالت لذتی دست میده که انگار هیچ وقت نمی خوام از اون بیرون بیام و اینکه ممکنه دیگه نشه اونو چشید دیوونه وار مغزمو داغون میکنه شب تاریک و کنار سبزی درختان و نسیم سحر تمامی پیام های اون رو به همراه میاره و بوی خوش حضورش رو در همه جا حس میکنی این جا درست زمانیه که روحت رو از عالم ماده به عالم وهم و بعدش از عالم مثال رد میکنه و در نهایت به عالم ملکوت میرسونه هیچ وقت نخواستم این حس رو از دست بدم و تمام عمر به دنبالشم دیگه هیچ لذتی معنی نداره و تمام وجودم آغوش اونو میخواد پس به خاطر عشقه که فداکاری میکنم به خاطر عشقه که دیگه دنیا رو دوست ندارم و همه چی واسم یکیه بخاطر عشقه همه آفریده های اون رو زیبا میبینم و به خاطر عشقه که همه بدیها روحمو آزار میده به خاطر عشقه که می پرستمش و دوستش دارم و از حضورش لذت می برم و حاظرم هستی و وجودم رو تقدیمش کنم اون خود عشقه و خود نور

خواهم آمد پای هر دیواری شعری خواهم خواند پای هر پنجره ای گلی خواهم کاشت آشنا خواهم کرد آشتی خواهم داد دوست خواهم داشت.

غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی، تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی، شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا، منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا، دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه، که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه، چه راه هایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست، خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست، تو خوب سوختن و می شناسی سکوت و از اونم بهتر، من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر، میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابری شم، دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم...دوستت دارم ....یادی مرا فراموش. همین. احقر.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 32

سلام، چی منو نمیشناسی؟ حق داری خیلی وقته که رفتم انگار خودت هم می دونستی بی وفایی تو ذاتمه!! ولی نه باور کن هیچ وقت نبوده که به یادت نباشم البته باید راست بگم آره وقتایی بود که غافل بودم اما عزیزم یه چیز رو مطمئنم حتی وقت هایی که به یادت نبودم و به تو فکر نمی کردم عاشقانه دوستت داشتم؟!! خیلی سخته بغض گلو تو بگیره اما نتونی به کسی بگی چی شده! خیلی سخته ادامه دادن بدون اونی که می پرستیش!

خیلی سخته بی تو ادامه دادن. خیلی سخته بی تو ، تو این دنیای پوشالی زنده بودن. عزیزم بالاخره همه چیز به تکرار رسید و حالا من هستم و کلی خاطره که از این به بعد دائم داره زیاد می شه اون شب داشتم با یکی از خواب ها مقایسه می کردم دیدم ظاهرش می گه که همه چی خیلی شبیه اون خوابه اما راستش رو بخوای باورش خیلی سخته؟! حس می کنم حتی دیگه اصلا احساسی ندارم باورت میشه خیلی از عهد نا امیدم می دونی ابهام طولانی آدم رو دیوونه می کنه لا اقل تو باید خوب بدونی چون همه مال تو ایم. این روزا خیلی به مرگ فکر می کنم اما جالبه بدونی که عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیه که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام برسونی. اینو من خوب می فهمم و حس کردم اما تو ...نمی دونم چی بگم چون می دونم که خوب می فهمی ولی الان ساکتی و هیچ اتفاقی نمی افته می دونم که از دلم خبر داری و می دونی که چه زجری می کشم. می خوام کنارت باشم و در آغوشت می دونی عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعیه که تو سخت ترین شرایط همدمت باشه. همه آفریده هات دروغن!!! اگه نبودن ابراهیم تو آتیش بازم تو رو نمی خواست. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگیه. بد دردیه نمی دونم اصلا چی بگم ولی می تونم بگم که خیلی سخت تر از اونیه که بشه تصورش کرد. همیشه از این حس می ترسیدم چون بد جوری تلخه می فهمی بد جوری تلخ!!!! هیچ وقت نمی تونم بفهمم چطوری توقع داری بنده هات برن جهنم و از نعمت دیدنت محروم باشن و بازم مامور عذاب داشته باشن!!! خیلی دلم گرفته باور کن از همه چیز و همه کس خسته ام

 آغوشت رو می خوام خودت خوب می دونی دلم واسه چی تنگه و گرفته واقعا تو فکر می کنی میشه آروم بشم باور کن که عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسیه  که الفبای دوست داشتن رو واست تکرار کنه و تو ازش رسم محبت رو یاد بگیری. لااقل کاش من علی و فاطمه و حسین و حسن و از همه مهمتر محمد رو درک می کردم اونوقت یه چیزی اما حالا چی خسته شدم بس که به این روح خسته زخم وارد شده. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،  بلکه گذاشتن سد جلو رودیه که از چشمات جاریه. دیگه نه رودی هست نه چشمه ای و نه آبی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،  بلکه یخ بستن وجود آدما و بستن چشمها ست. راستی چرا اینجوریه! آدما به موقعش خیلی راحت رو همه چی چشم می بندن و همه چی خوب و زود یادشون می ره. فکر کنم می خوای به نتیجه برسیم که باید فقط مال تو باشیم و عبد واقعیت و فقط با تو می تونیم آروم بشیم. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبیه که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.

می دونی تا الان چند ساله که این قلب نابود شده. آخ که کاش از حکمت هات سر در می آوردم. اصلا چرا آغاز بود چرا عهد بود و چرا؟ و چرا؟ و ....چرا!! عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمیه که بتونی به اون ها تکیه کنی و از غم زندگی براش اشک بریزی. التماست می کنم منو تا همیشه تو آغوشت بگیر...واسه خودت....عاشق خودت ...همین. احقر.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 31

امروز بازم خطا، بازم اشتباه بازم ناکامی، بازم،.... عزیزم می دونم که هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند من سیاه زندگی کردم اما تو میگی چی ؟ چطور می میرم این روزا هر شب و هر لحظه خوابی زاییده می شود و من گمگشته به دنبال راهی برای فرار از خود خودم هستم امیدی به نشانه هایت هنوز در کور سوی دلم زیر خاکستر روح دردمندم برای نجات امید شرر دارد شاید که این شرر زیر خاکستر روزی شعله ای گردد و تمام نور موجود را به زندگی تاریک من باز گرداند راستی چه شد که تمام نشانه ها هیچ شد یعنی باور کنم که همه چیز به پایان راه خود رسیده. هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود، هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور من جوش می‏کند، این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند. تو بگو مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟ آن روز که همه به دنبال چشم زیبا بودند روح من به دنبال نگاه زیبا و قلب زیبا بود!!! حال سوالم این است چرا؟؟!!!!! اکنون گویی هر روز درد تولد آری درست شنیدی درد تولد را می چشم!!! دردی که مرا به ماندن دور از تو رساند و باز عاشق می شوم؛  پیر می شوم و...و روزهاست که در این دنیای تاریک و نامردمی عشق می کارم و کینه درو می کنم. سوالم این است که چرا؟ در چین و شیارهای صورتم، در زخم های قلب و روحم به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته ام را می بینم که چه بدون ملکوت تو گذشت. در قدم های لرزانم، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلبم را می بینم و سینه ای را به یاد می اورم که تهی از دل بوده و گذر زمان رفتن و فقط رفتن را در دلم زنده می کند...و اینها همه زخمی است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است آری رنج است که مانده اندوه نا تمامی است که ماههاست در دلم مانده اندوهی همراه با تردید شادی که شاید باز هم کرم،لطف و رحمت تو راهگشای همه چیز گردد.  احقر.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |