گمگشته در غم بی پایان!؟

عاشقانه 31

امروز بازم خطا، بازم اشتباه بازم ناکامی، بازم،.... عزیزم می دونم که هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند من سیاه زندگی کردم اما تو میگی چی ؟ چطور می میرم این روزا هر شب و هر لحظه خوابی زاییده می شود و من گمگشته به دنبال راهی برای فرار از خود خودم هستم امیدی به نشانه هایت هنوز در کور سوی دلم زیر خاکستر روح دردمندم برای نجات امید شرر دارد شاید که این شرر زیر خاکستر روزی شعله ای گردد و تمام نور موجود را به زندگی تاریک من باز گرداند راستی چه شد که تمام نشانه ها هیچ شد یعنی باور کنم که همه چیز به پایان راه خود رسیده. هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود، هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور من جوش می‏کند، این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند. تو بگو مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟ آن روز که همه به دنبال چشم زیبا بودند روح من به دنبال نگاه زیبا و قلب زیبا بود!!! حال سوالم این است چرا؟؟!!!!! اکنون گویی هر روز درد تولد آری درست شنیدی درد تولد را می چشم!!! دردی که مرا به ماندن دور از تو رساند و باز عاشق می شوم؛  پیر می شوم و...و روزهاست که در این دنیای تاریک و نامردمی عشق می کارم و کینه درو می کنم. سوالم این است که چرا؟ در چین و شیارهای صورتم، در زخم های قلب و روحم به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته ام را می بینم که چه بدون ملکوت تو گذشت. در قدم های لرزانم، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلبم را می بینم و سینه ای را به یاد می اورم که تهی از دل بوده و گذر زمان رفتن و فقط رفتن را در دلم زنده می کند...و اینها همه زخمی است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است آری رنج است که مانده اندوه نا تمامی است که ماههاست در دلم مانده اندوهی همراه با تردید شادی که شاید باز هم کرم،لطف و رحمت تو راهگشای همه چیز گردد.  احقر.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 30

سلام عشقم. آخرش من اومدم. یادته می گفتی وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کنه پرهایش سفید می مونه، ولی قلبش سیاه میشه. حالا من اومدم سیاه سیاه از معاشرت با نفس خودم. در حالی پا به مهمانیت گذاشتم که لیاقت تمام اون عهد ها و نشونه ها رو از دست دادم. آره شاید اون آیات همه حق بود و من اشتباه فکر کردم که من ممکنه منظورت باشم. آخ که غرور من، نفهمی من و شیطان درونم همه چی رو از من گرفته. اما باید بگم که نا امید نمی شم چون هر چی کردم و بودم بین من و تو بوده و من به کرم و رحمت تو ایمان دارم. می دونم که دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبته، ولی یه سوال ازت دارم تو که حس منو و توانایی های منو می دونی اما چه رنجیه لذت ها را تنها بردن و چه زشته زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ایه تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویره. اکنون تو با مرگ عهد من قصد رفتن داری ولی من هنوز امیدوارم چون همین تازگی یکی از خواسته هایم را که باور نداشتم پذیرفتی.

چه می کنی با من ای نازنین به قول خودمونی با دست پسم می زنی و با پا می کشی. نمی گی بی وفا که من با این دل داغون و چشم منتظر چه کنم. رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی منه که به پات افتاده منم تو بارگاهت راه بده بعد خودت نگه دار و خودت اوج بده قول داده بودی همه چیزو به جای اول برگردونی باور کن کم آوردم. من دنبال دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق زیبا و پرشکوه، و ...هستم. می خوام مثل شمع تا صبح قیامت واست بسوزم ...اونوقت ببینم تو دلت میاد...بگذار همیشه عزیزت باشم...بگذار همیشه ببینمت..بگذار همیشه واست خاص باشم...باورم کن که به عهد نیاز دارم واسه اثبات علاقه تو به خودم...پس خودت روبراهش کن...

یادته پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟  با کمی مکث جواب دادی : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،با اعتماد، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و بدون اینکه متوجه سؤالم شوی ، گفتی: مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ...

داشتم به نشانه هایت فکر میکردم که گفتی: هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفتی ولی میخواستم باز هم ادامه دهی و باز هم به من توجه کنی ... ، یادته بار ها و بار ها از عاقبت خودم و تو عهد ازت و کتابت کمک گرفتم و تو هر بار جواب دادی تا اینکه دیگه نمی خوای با من حرف بزنی یادته گفتی: زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست. می خوام همونی باشم که تو می گی و گفتی امیدم رو هم از دست نمی دم حالا ببینم تو این ماه تو با صفاتت و خواسته های قلب شکسته من و مرام و رحمت و کرم و معرفتت چه می کنی بادلم....دوستت دارم تا ابد....همین احقر.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

 

زندگی دیکته ای نیست که آنرا به ما

 

گفته  بودند و گفته باشند و خواهند گفت

 

زندگی انشایی است که تنها باید خود بنگاریم

 

باشد که موضوع انشای زندگیت خدا،

 

مقدمه اش عشق او

 

و انتهایش نگاه او باشد

 

امیدوارم که لابه لای نوشته هایت نامی از  من نیز بنگاری

                                                                   دست نوشته ای از خالص ترین عاشق

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 29

خداحافظ پنجره ی من، که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی، خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم، وخداحافظ ای اشک های بی گناه، من رفتم می روم جایز نیست، می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید! شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم و صدایش را، غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد در حالی که مرده بود و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد. هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش. هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست؟؟؟؟؟ هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را. به سکوت ویرانی من گوش کن. دریا ارام است...و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر. همه خوابیده اند. ای کاش شب بود. انگاه بیداریشان را باور نمی کردم و قایقی را که می اید و دل می برد و می گذرد بدون تأمل. که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست؟ که چقدر تنها شده است! چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟ بخاطر سنگ های اسمانی! یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه؟ یا بخاطر سهراب و اشعارش؟! بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم. بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم. بغض من می خواهد ازاد باشد و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند!!!!! که هیچ گاه دوستش نداشتند؟؟!!!! چقدر هوا سرد است! من می ترسم. می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است. از فردا و فردا ها. می ترسم...می ترسم...کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟ شبهای من همیشه بی ستاره است..اسمانت پر ستاره باد! نباید اشک بریزم...! نباید بغض کنم...! و نباید لبخند بزنم...! شمعی در باد را چه سود

شمعی در باد را چه سود....شیوا را رها کنید. از زنجیر هایتان، از قفس هایتان، چاره ای نیست ای دوست، باید درخت بمانی! باید درخت بمانی. من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. آه ببخشید سلام، حال من اصلا خوب نیست ماهت هم تماتم شد و من ....امروز دیگر تنها ترینم.......گمگشته ای دل شکسته و هنوز چشم به راه تو...می دانم که می گویی خیلی وقت است نیامدم شاید چند هفته ای می شود که برایت ننوشته ام!!! خودت می دانی که چه بر من گذشت و از این دل نامراد و روح رنجور چه ماند...لشگریان سیاه و سنگدل چگونه آهنگ تاراج بر این روح زخمی و دردمندم نواختند...تو خود شاهد بودی....چه بگویم از مبهوتی خودم...از تو که می دانی می پرسم به راستی آیا در توهم بودم؟!! یا ملکوت بود...مسیری تغییر کرد یا آزمونی سخت در راه بود...راستی چه کنم با این دل شکسته و غمگین ...چه کنم با این قلب چشم به راه ...چه کنم با این روح پرآشوب...می دونم که می دونی بهت اعتماد دارم اما مشکل من خودم هستم...می فهمی خودم..خواهش می کنم درکم کن این روزا خیلی به درک تو احتیاج دارم کاش من هم می تونستم با تو که تنها سنگ صبورم هستی جور دیگه ای صحبت کنم قبول کن که این جوری خیلی سخته که همش من حرف بزنم و هیچ جواب شفافی نشنوم ...آره حق داری بگی که مشکل از خود منه ولی باور کن اونقدر زخم خورده و گیجم که حتی به بودن خودم هم باور ندارم. انگار دارم تو یک مه عجیب قدم می زنم که هیچ نشونه ای رو نمی شه توش تشخیص داد...نمی تونم باور کنم همه چی اشتباه و فریب بود...اما همه ظواهر همین رو می گه! تو بگو من چه کنم؟؟ امروز آخرین فرصته و بعد این از این منزلگاه خارج می شیم تو رو به عزیز ترین هات قسم کمکم کن...دلم رو آروم کن...منو راه بده به اون جا هایی که ویژه هات اومدن آخه احتیاج دارم...دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است، خداوندا نمی دانم، نمی دانم و نتوانم به کــس گویم، فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم، به پوچی ها رسیدم من، به بی دردی رسیدم من، به این دوران نامردی رسیدم من، نمیدانم، نمی گویم، نمی جویم نمی پرسم، نمی گویند، نمی جویند، جوابی را نمی دانم، سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند، چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده، کللام آشنایی ده، خدایا آشنایم ده، خداوندا پناهم ده، امیدم ده، خدایا یا بترکان این غم دل را، و یا در هم شکن این سد راهم را، که دیگر خسته از خویشم، که دیگر بی پس و پیشم، فقط از ترس تنهایی، هر از گاهی چو درویشم، و صوتی زیر لب دارم، وبا خود می کنم نجوای پنهانی، که شاید گیرم آرامش، ولی آن هم علاجی نیست، و درمانم فقط درمان بی دردیست، و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست. ببخش که خوب بلد نیستم حرف بزنم ...ببخش به خاطر همه سرپیچی هایی که از حرفات کردم...ببخش اگه همیشه تو توهم بودم...ببخش اگه ازت سوئ استفاده کردم...ببخش اگه پستم و بد...ببخش اگه خودم رو تباه کردم ...آه از خودم ....ببخش که وقتی همه چی رو دونستم بازم اشتباه کردم...ببخش اگه باعث اشتباه بقیه بودم...اما عزیزم همیشه دوستت داشتم و دارم نمی گم عاشق واقعی شدم اما باور کن که می دونم بی تو هیچم و نمی خوام ازمن ناراحت باشی...بی تو می میرم اگه می شه همه چی رو بیار سر جاش بازم من بشم همونی که می خواستی هر چی هم بشه من نمی تونم باور کنم تو عذابم بدی و تنبیهم کنی...نمی تونم باور کنم از رحمتی که می خواستی به من ارزانی کنی محرومم کنی...آخه همیشه با من مهربون بودی حتی اون وقتا که فقط تو می دونی و من...حالا هم من نمی تونم باور کنم شاید همه بهت و حیرتم هم واسه همین باشه...من تا همیشه منتظرم...در آغوشم بگیر و کمکم کن .. نگذار تنها باشم...نگذار آدما....نگذار شاگردها....نگذار کینه و نفرت تو وجودم رخنه کنه چون تو دوست نداری...تو عزیزم کن و عزتم بده ...همه جا..کمک کن به پدر و ...داره فرصت تموم میشه و شاید دیگه سال بعدی نباشه ..دارم می میرم از دوریت...هر چی نگفتم تو بخون از روحم و اونقدر که کرم و رحمت داری ببخش و عنایت کن. هر چی کرمته. همین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 28

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست، غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست، شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست، زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست، فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر که اندر این شهر طبیب دل بیماری نیست....سلام عزیز دلم، من به فدای کار هات، به منم بگو داری چی کار با من می کنی؟؟!! باور کن به زمین و زمان بدبینم. اگه من این قدر گناهکارم که دیگه نمی خوای به من توجه کنی پس چرا می گذاری که بیام پیشت!!! بد جوری دارم عذاب می کشم. به اون نگاه زیبا و مشکل گشات قسم که اگه تا چند روز دیگه توجه خاصی به من نکنی از دست می رم....اونوقت خودت دلت می سوزه....

تا حالا بارها با خودم گفتم دیگه نیام اما....چگونه فراموشت کنم تورا که...همه عمرم با تو بودم، چگونه فراموشت کنم تورا که...همیشه تنها یاورم در غم ها و نا مردمی ها بودی، چگونه فراموشت کنم تورا که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی، گفتی می خواهی عاشق بی قرار و یاری با وفا برای خویش سازی، آهو بره ای شدی که دوستی گرگ ر اپذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عشق و دلم را به دست آوردی، چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می بینم و تپش حضورت را حس می کنم و به جستجوی یافتنت به درگاهت دعامی کنم که پس کی خواهم یافت؟؟!!!!!!!!

دیروز به من گفتی اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شدی به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ایی مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!! بعد مثال یعقوب رو زدی برای صحت ادعای من و بعد داستان ساحران و موسی رو در گوشم زمزمه کردی....اما عزیزم دیگه کار من به جایی رسیده که حتی با این حرف هام آروم نمیشه. من واسه ادامه دادن به خیلی تحمل اونم از خودت نیاز دارم. می دونم که می دونی ولی نگذار آدم هات این همه اذیتم کنند. باور کن اونقدر زخمی و خسته ام که حتی کوچکترین نامردمی منو از پا میندازه؟! اگه تو نبودی و امید به تو تا حالا قید خیلی چیزا رو زده بودم...عزیزم دلم شکسته..دلم آزرده شده...تو بهت و حیرتم...حتی یه قدمی جلو پاهام رو هم نمی تونم ببینم...به همه کاره و افکارم شک کردم..انگار همه وجود و روحم تخریب شده...اگه به دادم نرسی این عاشق دل خسته از بین می ره...

همیشه اینو بدون که شاید: "از کنار هم می گذشتیم و بدون انکه بدانیم روزی رسید که از یکدیگر گذشتیم" نمی خوام از دست بدمت..ولی الان فقط به تو بستگی داره ...پس کمکم کن. تنهایی هام رو پر کن..دست نوازشت رو روسرم بکش...این ماه همون ماه مهمه ...یعنی اگه این ماه کاری نکنی دیگه لذت و حسنش هم از بین می ره...گریه کنم یا نکنم...حرف بزنم یا نزنم....من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم....همه چیز رو واسم شفاف کن. مثل ...بگذریم.همین.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 27

سلام عزیز دلم، امروز مونده و تنهام، اومدم خودمو معرفی کنم. واقعا من کی هستم؟ می دونی چرا اینو می گم؟ دلیلش رفتنه!! آره رفتن، اما  به یه روش دیگه. من آدم درستی نیستم اما آدم پستی هم نیستم. شاید کارای پست کرده باشم ولی تو بدون که همیشه دوستت داشتم. عیب و ایراد اونقدر دارم که اگه بخوام با تو که همه چیزمو می دونی راجع بهشون حرف بزنم می شه هزاران صفحه. ولی می خوام تو بدونی که تو دوست داشتن همیشه یه رو بودم. به کسی خیانت نکردم و از خیانت کردن متنفرم. تو عالم دوستی آدم درستی بودم اما هر موقع کار درستی انجام دادم یه ضربه کاری خوردم.

همیشه بهترین مشاوره رو به همه کسایی که گفتی دادم و راه درست رو بهشون نشون دادم ( لا اقل تا اون حدی که عقلم می گفت درسته) اما به خودم که می رسه نمی دونم باید چی کار کنم. می خوام یکی کنارم باشه و بگه چی کار کنم. به چشمات قسم خسته ام بر خلاف بقیه که از دست روزگار و آدما!!! من از دست خودم خسته ام؟؟!!! هیچ وقت نتونستم یه آدم معمولی باشم! مثل بقیه دروغ بزنم واسه هوس دنبال اینو اون راه بیوفتم بقیه رو مسخره کنم! فخر بفروشم! زیاده از حد دنبال دنیا و این جور چیزا باشم!؟ شعار خوب بودن بدم. همه این چیزا باعث شد خیلی احساس تنهایی کنم باورم کن که تنهام.  و ... دوست دارم داد بزنم دوست دارم فریاد بزنم و بگم: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید، داستان غم تنهایی من گوش کنید... قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید، گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید، شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

تاحالا دوستای خوبی داشتم اما من واسه خیلیا دوست خوبی نبودم امیدوارم کمکم کنی تا منو ببخشن. واسه خیلیا درد و رنج آوردم که بازم می خوام قبل رفتن کمکم کنی تا منو ببخشن. شاید نا خواسته دل خیلیا رو شکوندم ....و شایدم به خیلیا که منو دوست داشتن پشت کردم ... ولی باور کن من بی رحم نبوده و نیستم. من عاشقم می فهمی و اینم همش از خودت شروع شد!!!!  همیشه تو خلوت مون راحت باهات حرف می زنم نکنه ناراحت بشی اما من خلوتم دیگه اینجاست .....من گمگشته ام و هنوز منتظر تو هستم تا منو پیدا کنی مگه تو با من عهد نبستی که بیای اصلا اگه نمی خواستی پس چرا گفتی عهد ببندم. واسه اینکه آواره بشم!! واسه اینکه به من یاد بدی عشق حقیقی چیه!! واسه اینکه این جوری دیوونه و شیدا سرگردان کوه و بیابون شم!! واسه اینکه دیگه از هیچ چیز و هیچ کس تو این دنیا لذت نبرم....خوب عزیزم همه اینا شد حالا بگو چه کنم؟ حالا بگو من تنها حرف دلمو با کی بزنم؟ منو ببخش اگه دیگه نیومدم...اینو تو عهد نامه هم بگو.....از قول من بگو بعضی آدما تو این دنیا حرفایی واسه گفتن دارن اما جنس حرفاشون رو کسی نمی فهمه.......یا اگه هم یه کم حس کنه زود فراموش می کنه..... پس بهتره ساکت بشن تا مرگشون فرا برسه ...مثل من که خیلی وقته چشم به راهم....چون چیزی واسه گفتن ندارم....خوب چه می شه کرد منم از این جور آدمام. دنیا، روزگار، آدمای جور واجور تو رو اون قسمتون میدم... منو ببخشین شما خوب بودین ، اینجا بد من بودم!! دوست داشتن رو دوست بدارین چون لحظه بعدی ممکنه نباشین.

می روم شاید کمی حال شما بهتر شود، می گذارم با خیالت روزگارم سر شود، از چه می ترسی؟ برو دیوانگی های مرا، آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود، می روم دیگر نمی خواهم برای هیچ کس، حالت غمگین چشمانم ملال آور شود، باید این بازنده ی هربار-جان عاشقم، تا به کی بازیچه ی این دست بازیگر شود؟ ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت، این من دیرین من، یک آدم دیگر شود...........

خوب عزیزم، این همه ی حرفام بود. فکر میکنم این شعر خودش گویای حال و روزم هست، من تا خوردم، کاملا خم شدم. دیگه چیزی تا شکستنم نمونده!؟ خیلی خسته تر از اونی هستم که بتونم کاری بکنم. شاید .....نمی گم ....اما دیگه......و نه ..... می خوام یه مدت .......دیگه از همه چی خسته شدم...خصوصا از خودم....لا اقل بیشتر نگام کن. همین. احقر

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره

در آیه ای از انجیل آمده: 

 ( او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست . )

این آیه برخی از اعضای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد  . آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد   . از این رو یکی از اعضا پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند   .

همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود ، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت  .

وقتی طرز کار نقرهکار را تماشا میکرد  دید که او قطعه ی نقره را روی آنش گرفت و  صبر کرد تا  کاملاً داغ شود .   او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله ، جایی که داغتر از همه جا ی آتش است ، نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته  و از بین برود  .

او اندیشید ، ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم . بعد دوباره به این آیه که میگفت :  « او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست »  فکر کرد   . از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است ، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند ؟

مرد جواب داد بله ،   نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه ی  نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد  !!!!.    اگر در تمام آن مدت ، لحظهای نقره را رها کند ، خراب خواهد شد ..

حال دوستان نکته اصلی اینجاست:

او  لحظهای  سکوت کرد .   بعد پرسید :   « از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است ؟ » 

 مرد خندید و گفت :  « خوب ، خیلی راحت است .   هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم . »

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی ، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند .

پس « در برابر مشکلات سکوت کن ، شاید خداوند حرفی برای گفتن دارد . »

« زندگی چون یک سکه است .  تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی ، اما فقط یک بار . »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 26

سلام، می دانم که یک بار دیگر این حرف ها را به تو گفته ام. امروز برای من روز مقدسی است. امروز یکی از مثبت ترین روزهای خداست. سالها پیش در همین روز بود که دنیایی شد، فهمید دنیا سرزمین وسیعی است پر از مشکلات سخت و او هم موجود ی هست وسیع تر و سخت تر از دنیا. فهمید برای نسوختن در گرما باید خود را به میان آب و آتش زد، نه در میانه آن. همان روز در گوش او نام تو را خواندند و گفتند: آمدی که برگردی نیامدی که بگردی! همان روز به او گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر، خدا و عشق مال تو است. همان روز فهمید که هیچ مجالی از «لحظه» خالی نیست و لحظه هم جای هیچ بی خیالی نیست. باید می فهمید که پدر و مادر از ثانیه های بیداری و گریه هایش لذت می برند و دور و بری ها از لحظات خفتن و سکوت و مردگی اش. باید می فهمید امروز تقدیرش نه گیاه است، نه حیوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چیز دیگر. قدرش انسان بودن است و این قدر تا ابد در قبر نمی خوابد حتی اگر فراموشش کند. پس باید شکرگزار بود به خاطر همه چیز....امروز مثبت ترین روز خداست، امروز روز تولد ماست ... نه، امروز...مبارک باشد!!!

یادگاری واسه تو، نازنین خاطراتم، گرچه تو می ری ولی من، تا همیشه چشم به راهتم، همه چی تمومه اینو، می شه از فاصله فهمید، می شه از نبودن تو تا ته فاجعه رو دید، با تو بودن بهترینه، حتی وقتی اینجا نیستی، می دونی بعد تو تنهام، می دونم تو تنها نیستی، قاب عکست رو می بوسم، شب به انتها رسیده، هیچکسی مثل یه امشب حتی تو خواب هم ندیده، من و شمع های تولد، روز میلاد فرشته ام، حتی امروز هم خوشم با خاطراتی از گذشته ام، من به گریه دل نبستم، جشن ما خراب نمیشه، روز میلادت مبارک

چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن ، بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را می‏گویم، یادت می‏آید؟ آنوقت ها هر وقت دلم می گرفت، عظمت، شکوه و زیباییت را به توصیف می نشستم و آرام می‏شدم، تو میگفتی: خب ؟؟؟؟؟؟ اگه می‏خوای بری تو حس برو!!! ای من به فدای ؟؟؟؟؟ گفتن هایت که مدتهاست آن را هم از من دریغ می‏کنی!! بعد من در خلسه عجیبی فرو می رفتم و ساعتها برایت می نوشتم؟! غافل از اینکه دیگر تو را در کنارم نمی بینم، نه، اشتباه نشود، تو همیشه کنارم بوده‏ای ، من فقط اول بار است که دیگر این هم راضیم نمیکند. آن روزی که من تو را کشف کردم هنوز هیچ کس مثل من به موضوع نگاه نکرده بود. از امروز وصفت می کنم تا به همه بفهمانم که چه معشوقی دارم. اگر بتوانم ، که نمی توانم. دیگر ترسی از رقیب ندارم. عمیقا باور دارم که کسی مانند من را نخواهی یافت. راستی تو با من چه کردی!!! حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.

یه عمره دوره چشمات گشتم، بارها اقیانوس بی پایان آن را پیموده ام و بارها در آن غرق گشته ‏ام ولی بازهم نفهمیدم؟؟؟!!! زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبودکه مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید و وجودم را سوزاند. اکنون دیگر در همه جای این دنیا نگاهت و نورت را می بینم. از عهدت خبری نیست ولی من بر آن استوارم هرچند همه آن را رها کنند. نا امیدانه به این دیر خراب آمده ام. چون یکی تشنه به دیدار سراب آمده ام.

همه را دوست دارم، هم اورا که ما را می بیند و انگار نمی بیند، هم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم، هم او را که خدا حافظ ما را می شنود و انگار نمی شنود و می رود، هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا! حتی هم او! گرچه از ابتدا می دانستم که او حتی با خود خود هم نخواهد ماند چه رسد با من من! اما او را هم از صمیم قلب دوست دارم، چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد، با او همه به سر شد، همه را دوست دارم حتی پاره های تنم را که خطا ها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند...عزیز دلم امروز خیلی دلتنگ تو هستم باز هم برایت می‏نویسم. آسوده تر از سطر های نخست!!  ولی امروز دیگر کافیست. آسمونم ابریه....نگاه منتظرمو دریاب. همین. احقر.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |