گمگشته در غم بی پایان!؟
عاشقانه 30 سلام عشقم. آخرش من اومدم. یادته می گفتی وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کنه پرهایش سفید می مونه، ولی قلبش سیاه میشه. حالا من اومدم سیاه سیاه از معاشرت با نفس خودم. در حالی پا به مهمانیت گذاشتم که لیاقت تمام اون عهد ها و نشونه ها رو از دست دادم. آره شاید اون آیات همه حق بود و من اشتباه فکر کردم که من ممکنه منظورت باشم. آخ که غرور من، نفهمی من و شیطان درونم همه چی رو از من گرفته. اما باید بگم که نا امید نمی شم چون هر چی کردم و بودم بین من و تو بوده و من به کرم و رحمت تو ایمان دارم. می دونم که دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبته، ولی یه سوال ازت دارم تو که حس منو و توانایی های منو می دونی اما چه رنجیه لذت ها را تنها بردن و چه زشته زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ایه تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویره. اکنون تو با مرگ عهد من قصد رفتن داری ولی من هنوز امیدوارم چون همین تازگی یکی از خواسته هایم را که باور نداشتم پذیرفتی. چه می کنی با من ای نازنین به قول خودمونی با دست پسم می زنی و با پا می کشی. نمی گی بی وفا که من با این دل داغون و چشم منتظر چه کنم. رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی منه که به پات افتاده منم تو بارگاهت راه بده بعد خودت نگه دار و خودت اوج بده قول داده بودی همه چیزو به جای اول برگردونی باور کن کم آوردم. من دنبال دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق زیبا و پرشکوه، و ...هستم. می خوام مثل شمع تا صبح قیامت واست بسوزم ...اونوقت ببینم تو دلت میاد...بگذار همیشه عزیزت باشم...بگذار همیشه ببینمت..بگذار همیشه واست خاص باشم...باورم کن که به عهد نیاز دارم واسه اثبات علاقه تو به خودم...پس خودت روبراهش کن... یادته پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب دادی : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،با اعتماد، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و بدون اینکه متوجه سؤالم شوی ، گفتی: مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ... داشتم به نشانه هایت فکر میکردم که گفتی: هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفتی ولی میخواستم باز هم ادامه دهی و باز هم به من توجه کنی ... ، یادته بار ها و بار ها از عاقبت خودم و تو عهد ازت و کتابت کمک گرفتم و تو هر بار جواب دادی تا اینکه دیگه نمی خوای با من حرف بزنی یادته گفتی: زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست. می خوام همونی باشم که تو می گی و گفتی امیدم رو هم از دست نمی دم حالا ببینم تو این ماه تو با صفاتت و خواسته های قلب شکسته من و مرام و رحمت و کرم و معرفتت چه می کنی بادلم....دوستت دارم تا ابد....همین احقر. 



