گمگشته در غم بی پایان!؟
عاشقانه 33 سلام، کویرم، آنقدر کویرم که دریا در نگاهم تبخیر می شود، آفتابی تفدیده در سینه ام نفس می کشد و اشتیاقی به وسعت دیدار، مسافرم، آنقدر مسافرم که تمام جاده های دنیا، در زیر لحن قدمهایم سکوت می کنند، کوله بارم پر از شعرهای توست، نگاه عاشقت را برمی دارم وبرای تو صدای گرمم را جا می گذارم، دعایت را بدرقه راهم کن، حلالم کن ای صمیمی ای قدیمی ترین حادثه خوب ، در دوردست آشنا، کویرم، به ملاقات اقیانوس می روم، تا آنسوی پرچین سیراب شدن از عشق، برایت «باران» هدیه می آورم ، با ابرهایی از جنس خدا، بعد از این...می توانی از من بپرسی...خانه دوست کحاست ...سلام من به تو ای دوست خوب و قدیمی ای همزاد و همراه من در تمام لحظه های بودن و حتی نبودن من عشق هدف حیات و محرک زندگی منه تا حالا چیزی بالاتر از عشق رو نخواستم عشق روح منو به هیجان میاره و قلب منو در اختیار میگیره و همه توانایی های منو چند برابر میکنه با عشق میتونم خودخواهی و خودبینی رو از خودم دور کنم و حس میکنم یک راه پرنور از قلبم به ملکوت کشیده با عشق حس می کنم زمان و مکان در اختیار منه و انگار همه چیز به ثبات و سکون رسیده همه چیز دنیا بی ارزش میشه و قلب و روح منو تنها به سوی یک هدف میکشه تمام سلول های وجودم فقط یک طلب و خواسته میشه انگار هستی من معنی پیدا میکنه تو این حالت لذتی دست میده که انگار هیچ وقت نمی خوام از اون بیرون بیام و اینکه ممکنه دیگه نشه اونو چشید دیوونه وار مغزمو داغون میکنه شب تاریک و کنار سبزی درختان و نسیم سحر تمامی پیام های اون رو به همراه میاره و بوی خوش حضورش رو در همه جا حس میکنی این جا درست زمانیه که روحت رو از عالم ماده به عالم وهم و بعدش از عالم مثال رد میکنه و در نهایت به عالم ملکوت میرسونه هیچ وقت نخواستم این حس رو از دست بدم و تمام عمر به دنبالشم دیگه هیچ لذتی معنی نداره و تمام وجودم آغوش اونو میخواد پس به خاطر عشقه که فداکاری میکنم به خاطر عشقه که دیگه دنیا رو دوست ندارم و همه چی واسم یکیه بخاطر عشقه همه آفریده های اون رو زیبا میبینم و به خاطر عشقه که همه بدیها روحمو آزار میده به خاطر عشقه که می پرستمش و دوستش دارم و از حضورش لذت می برم و حاظرم هستی و وجودم رو تقدیمش کنم اون خود عشقه و خود نور خواهم آمد پای هر دیواری شعری خواهم خواند پای هر پنجره ای گلی خواهم کاشت آشنا خواهم کرد آشتی خواهم داد دوست خواهم داشت. غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی، تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی، شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا، منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا، دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه، که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه، چه راه هایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست، خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست، تو خوب سوختن و می شناسی سکوت و از اونم بهتر، من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر، میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابری شم، دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم...دوستت دارم ....یادی مرا فراموش. همین. احقر. عاشقانه 29 خداحافظ پنجره ی من، که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی، خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم، وخداحافظ ای اشک های بی گناه، من رفتم می روم جایز نیست، می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید! شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم و صدایش را، غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد در حالی که مرده بود و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد. هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش. هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست؟؟؟؟؟ هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را. به سکوت ویرانی من گوش کن. دریا ارام است...و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر. همه خوابیده اند. ای کاش شب بود. انگاه بیداریشان را باور نمی کردم و قایقی را که می اید و دل می برد و می گذرد بدون تأمل. که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست؟ که چقدر تنها شده است! چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟ بخاطر سنگ های اسمانی! یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه؟ یا بخاطر سهراب و اشعارش؟! بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم. بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم. بغض من می خواهد ازاد باشد و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند!!!!! که هیچ گاه دوستش نداشتند؟؟!!!! چقدر هوا سرد است! من می ترسم. می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است. از فردا و فردا ها. می ترسم...می ترسم...کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟ شبهای من همیشه بی ستاره است..اسمانت پر ستاره باد! نباید اشک بریزم...! نباید بغض کنم...! و نباید لبخند بزنم...! شمعی در باد را چه سود شمعی در باد را چه سود....شیوا را رها کنید. از زنجیر هایتان، از قفس هایتان، چاره ای نیست ای دوست، باید درخت بمانی! باید درخت بمانی. من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. آه ببخشید سلام، حال من اصلا خوب نیست ماهت هم تماتم شد و من ....امروز دیگر تنها ترینم.......گمگشته ای دل شکسته و هنوز چشم به راه تو...می دانم که می گویی خیلی وقت است نیامدم شاید چند هفته ای می شود که برایت ننوشته ام!!! خودت می دانی که چه بر من گذشت و از این دل نامراد و روح رنجور چه ماند...لشگریان سیاه و سنگدل چگونه آهنگ تاراج بر این روح زخمی و دردمندم نواختند...تو خود شاهد بودی....چه بگویم از مبهوتی خودم...از تو که می دانی می پرسم به راستی آیا در توهم بودم؟!! یا ملکوت بود...مسیری تغییر کرد یا آزمونی سخت در راه بود...راستی چه کنم با این دل شکسته و غمگین ...چه کنم با این قلب چشم به راه ...چه کنم با این روح پرآشوب...می دونم که می دونی بهت اعتماد دارم اما مشکل من خودم هستم...می فهمی خودم..خواهش می کنم درکم کن این روزا خیلی به درک تو احتیاج دارم کاش من هم می تونستم با تو که تنها سنگ صبورم هستی جور دیگه ای صحبت کنم قبول کن که این جوری خیلی سخته که همش من حرف بزنم و هیچ جواب شفافی نشنوم ...آره حق داری بگی که مشکل از خود منه ولی باور کن اونقدر زخم خورده و گیجم که حتی به بودن خودم هم باور ندارم. انگار دارم تو یک مه عجیب قدم می زنم که هیچ نشونه ای رو نمی شه توش تشخیص داد...نمی تونم باور کنم همه چی اشتباه و فریب بود...اما همه ظواهر همین رو می گه! تو بگو من چه کنم؟؟ امروز آخرین فرصته و بعد این از این منزلگاه خارج می شیم تو رو به عزیز ترین هات قسم کمکم کن...دلم رو آروم کن...منو راه بده به اون جا هایی که ویژه هات اومدن آخه احتیاج دارم...دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است، خداوندا نمی دانم، نمی دانم و نتوانم به کــس گویم، فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم، به پوچی ها رسیدم من، به بی دردی رسیدم من، به این دوران نامردی رسیدم من، نمیدانم، نمی گویم، نمی جویم نمی پرسم، نمی گویند، نمی جویند، جوابی را نمی دانم، سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند، چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده، کللام آشنایی ده، خدایا آشنایم ده، خداوندا پناهم ده، امیدم ده، خدایا یا بترکان این غم دل را، و یا در هم شکن این سد راهم را، که دیگر خسته از خویشم، که دیگر بی پس و پیشم، فقط از ترس تنهایی، هر از گاهی چو درویشم، و صوتی زیر لب دارم، وبا خود می کنم نجوای پنهانی، که شاید گیرم آرامش، ولی آن هم علاجی نیست، و درمانم فقط درمان بی دردیست، و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست. ببخش که خوب بلد نیستم حرف بزنم ...ببخش به خاطر همه سرپیچی هایی که از حرفات کردم...ببخش اگه همیشه تو توهم بودم...ببخش اگه ازت سوئ استفاده کردم...ببخش اگه پستم و بد...ببخش اگه خودم رو تباه کردم ...آه از خودم ....ببخش که وقتی همه چی رو دونستم بازم اشتباه کردم...ببخش اگه باعث اشتباه بقیه بودم...اما عزیزم همیشه دوستت داشتم و دارم نمی گم عاشق واقعی شدم اما باور کن که می دونم بی تو هیچم و نمی خوام ازمن ناراحت باشی...بی تو می میرم اگه می شه همه چی رو بیار سر جاش بازم من بشم همونی که می خواستی هر چی هم بشه من نمی تونم باور کنم تو عذابم بدی و تنبیهم کنی...نمی تونم باور کنم از رحمتی که می خواستی به من ارزانی کنی محرومم کنی...آخه همیشه با من مهربون بودی حتی اون وقتا که فقط تو می دونی و من...حالا هم من نمی تونم باور کنم شاید همه بهت و حیرتم هم واسه همین باشه...من تا همیشه منتظرم...در آغوشم بگیر و کمکم کن .. نگذار تنها باشم...نگذار آدما....نگذار شاگردها....نگذار کینه و نفرت تو وجودم رخنه کنه چون تو دوست نداری...تو عزیزم کن و عزتم بده ...همه جا..کمک کن به پدر و ...داره فرصت تموم میشه و شاید دیگه سال بعدی نباشه ..دارم می میرم از دوریت...هر چی نگفتم تو بخون از روحم و اونقدر که کرم و رحمت داری ببخش و عنایت کن. هر چی کرمته. همین.

