گمگشته در غم بی پایان!؟
عاشقانه 31 امروز بازم خطا، بازم اشتباه بازم ناکامی، بازم،.... عزیزم می دونم که هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند من سیاه زندگی کردم اما تو میگی چی ؟ چطور می میرم این روزا هر شب و هر لحظه خوابی زاییده می شود و من گمگشته به دنبال راهی برای فرار از خود خودم هستم امیدی به نشانه هایت هنوز در کور سوی دلم زیر خاکستر روح دردمندم برای نجات امید شرر دارد شاید که این شرر زیر خاکستر روزی شعله ای گردد و تمام نور موجود را به زندگی تاریک من باز گرداند راستی چه شد که تمام نشانه ها هیچ شد یعنی باور کنم که همه چیز به پایان راه خود رسیده. هر لحظه حرفی در ما زاده میشود، هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور من جوش میکند، این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند. تو بگو مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟ آن روز که همه به دنبال چشم زیبا بودند روح من به دنبال نگاه زیبا و قلب زیبا بود!!! حال سوالم این است چرا؟؟!!!!! اکنون گویی هر روز درد تولد آری درست شنیدی درد تولد را می چشم!!! دردی که مرا به ماندن دور از تو رساند و باز عاشق می شوم؛ پیر می شوم و...و روزهاست که در این دنیای تاریک و نامردمی عشق می کارم و کینه درو می کنم. سوالم این است که چرا؟ در چین و شیارهای صورتم، در زخم های قلب و روحم به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته ام را می بینم که چه بدون ملکوت تو گذشت. در قدم های لرزانم، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلبم را می بینم و سینه ای را به یاد می اورم که تهی از دل بوده و گذر زمان رفتن و فقط رفتن را در دلم زنده می کند...و اینها همه زخمی است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است آری رنج است که مانده اندوه نا تمامی است که ماههاست در دلم مانده اندوهی همراه با تردید شادی که شاید باز هم کرم،لطف و رحمت تو راهگشای همه چیز گردد. احقر. عاشقانه 29 خداحافظ پنجره ی من، که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی، خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم، وخداحافظ ای اشک های بی گناه، من رفتم می روم جایز نیست، می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید! شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم و صدایش را، غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد در حالی که مرده بود و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد. هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش. هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست؟؟؟؟؟ هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را. به سکوت ویرانی من گوش کن. دریا ارام است...و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر. همه خوابیده اند. ای کاش شب بود. انگاه بیداریشان را باور نمی کردم و قایقی را که می اید و دل می برد و می گذرد بدون تأمل. که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست؟ که چقدر تنها شده است! چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟ بخاطر سنگ های اسمانی! یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه؟ یا بخاطر سهراب و اشعارش؟! بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم. بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم. بغض من می خواهد ازاد باشد و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند!!!!! که هیچ گاه دوستش نداشتند؟؟!!!! چقدر هوا سرد است! من می ترسم. می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است. از فردا و فردا ها. می ترسم...می ترسم...کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟ شبهای من همیشه بی ستاره است..اسمانت پر ستاره باد! نباید اشک بریزم...! نباید بغض کنم...! و نباید لبخند بزنم...! شمعی در باد را چه سود شمعی در باد را چه سود....شیوا را رها کنید. از زنجیر هایتان، از قفس هایتان، چاره ای نیست ای دوست، باید درخت بمانی! باید درخت بمانی. من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. آه ببخشید سلام، حال من اصلا خوب نیست ماهت هم تماتم شد و من ....امروز دیگر تنها ترینم.......گمگشته ای دل شکسته و هنوز چشم به راه تو...می دانم که می گویی خیلی وقت است نیامدم شاید چند هفته ای می شود که برایت ننوشته ام!!! خودت می دانی که چه بر من گذشت و از این دل نامراد و روح رنجور چه ماند...لشگریان سیاه و سنگدل چگونه آهنگ تاراج بر این روح زخمی و دردمندم نواختند...تو خود شاهد بودی....چه بگویم از مبهوتی خودم...از تو که می دانی می پرسم به راستی آیا در توهم بودم؟!! یا ملکوت بود...مسیری تغییر کرد یا آزمونی سخت در راه بود...راستی چه کنم با این دل شکسته و غمگین ...چه کنم با این قلب چشم به راه ...چه کنم با این روح پرآشوب...می دونم که می دونی بهت اعتماد دارم اما مشکل من خودم هستم...می فهمی خودم..خواهش می کنم درکم کن این روزا خیلی به درک تو احتیاج دارم کاش من هم می تونستم با تو که تنها سنگ صبورم هستی جور دیگه ای صحبت کنم قبول کن که این جوری خیلی سخته که همش من حرف بزنم و هیچ جواب شفافی نشنوم ...آره حق داری بگی که مشکل از خود منه ولی باور کن اونقدر زخم خورده و گیجم که حتی به بودن خودم هم باور ندارم. انگار دارم تو یک مه عجیب قدم می زنم که هیچ نشونه ای رو نمی شه توش تشخیص داد...نمی تونم باور کنم همه چی اشتباه و فریب بود...اما همه ظواهر همین رو می گه! تو بگو من چه کنم؟؟ امروز آخرین فرصته و بعد این از این منزلگاه خارج می شیم تو رو به عزیز ترین هات قسم کمکم کن...دلم رو آروم کن...منو راه بده به اون جا هایی که ویژه هات اومدن آخه احتیاج دارم...دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است، خداوندا نمی دانم، نمی دانم و نتوانم به کــس گویم، فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم، به پوچی ها رسیدم من، به بی دردی رسیدم من، به این دوران نامردی رسیدم من، نمیدانم، نمی گویم، نمی جویم نمی پرسم، نمی گویند، نمی جویند، جوابی را نمی دانم، سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند، چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده، کللام آشنایی ده، خدایا آشنایم ده، خداوندا پناهم ده، امیدم ده، خدایا یا بترکان این غم دل را، و یا در هم شکن این سد راهم را، که دیگر خسته از خویشم، که دیگر بی پس و پیشم، فقط از ترس تنهایی، هر از گاهی چو درویشم، و صوتی زیر لب دارم، وبا خود می کنم نجوای پنهانی، که شاید گیرم آرامش، ولی آن هم علاجی نیست، و درمانم فقط درمان بی دردیست، و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست. ببخش که خوب بلد نیستم حرف بزنم ...ببخش به خاطر همه سرپیچی هایی که از حرفات کردم...ببخش اگه همیشه تو توهم بودم...ببخش اگه ازت سوئ استفاده کردم...ببخش اگه پستم و بد...ببخش اگه خودم رو تباه کردم ...آه از خودم ....ببخش که وقتی همه چی رو دونستم بازم اشتباه کردم...ببخش اگه باعث اشتباه بقیه بودم...اما عزیزم همیشه دوستت داشتم و دارم نمی گم عاشق واقعی شدم اما باور کن که می دونم بی تو هیچم و نمی خوام ازمن ناراحت باشی...بی تو می میرم اگه می شه همه چی رو بیار سر جاش بازم من بشم همونی که می خواستی هر چی هم بشه من نمی تونم باور کنم تو عذابم بدی و تنبیهم کنی...نمی تونم باور کنم از رحمتی که می خواستی به من ارزانی کنی محرومم کنی...آخه همیشه با من مهربون بودی حتی اون وقتا که فقط تو می دونی و من...حالا هم من نمی تونم باور کنم شاید همه بهت و حیرتم هم واسه همین باشه...من تا همیشه منتظرم...در آغوشم بگیر و کمکم کن .. نگذار تنها باشم...نگذار آدما....نگذار شاگردها....نگذار کینه و نفرت تو وجودم رخنه کنه چون تو دوست نداری...تو عزیزم کن و عزتم بده ...همه جا..کمک کن به پدر و ...داره فرصت تموم میشه و شاید دیگه سال بعدی نباشه ..دارم می میرم از دوریت...هر چی نگفتم تو بخون از روحم و اونقدر که کرم و رحمت داری ببخش و عنایت کن. هر چی کرمته. همین. عاشقانه 27 سلام عزیز دلم، امروز مونده و تنهام، اومدم خودمو معرفی کنم. واقعا من کی هستم؟ می دونی چرا اینو می گم؟ دلیلش رفتنه!! آره رفتن، اما به یه روش دیگه. من آدم درستی نیستم اما آدم پستی هم نیستم. شاید کارای پست کرده باشم ولی تو بدون که همیشه دوستت داشتم. عیب و ایراد اونقدر دارم که اگه بخوام با تو که همه چیزمو می دونی راجع بهشون حرف بزنم می شه هزاران صفحه. ولی می خوام تو بدونی که تو دوست داشتن همیشه یه رو بودم. به کسی خیانت نکردم و از خیانت کردن متنفرم. تو عالم دوستی آدم درستی بودم اما هر موقع کار درستی انجام دادم یه ضربه کاری خوردم.
همیشه بهترین مشاوره رو به همه کسایی که گفتی دادم و راه درست رو بهشون نشون دادم ( لا اقل تا اون حدی که عقلم می گفت درسته) اما به خودم که می رسه نمی دونم باید چی کار کنم. می خوام یکی کنارم باشه و بگه چی کار کنم. به چشمات قسم خسته ام بر خلاف بقیه که از دست روزگار و آدما!!! من از دست خودم خسته ام؟؟!!! هیچ وقت نتونستم یه آدم معمولی باشم! مثل بقیه دروغ بزنم واسه هوس دنبال اینو اون راه بیوفتم بقیه رو مسخره کنم! فخر بفروشم! زیاده از حد دنبال دنیا و این جور چیزا باشم!؟ شعار خوب بودن بدم. همه این چیزا باعث شد خیلی احساس تنهایی کنم باورم کن که تنهام. و ... دوست دارم داد بزنم دوست دارم فریاد بزنم و بگم: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید، داستان غم تنهایی من گوش کنید... قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید، گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید، شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
تاحالا دوستای خوبی داشتم اما من واسه خیلیا دوست خوبی نبودم امیدوارم کمکم کنی تا منو ببخشن. واسه خیلیا درد و رنج آوردم که بازم می خوام قبل رفتن کمکم کنی تا منو ببخشن. شاید نا خواسته دل خیلیا رو شکوندم ....و شایدم به خیلیا که منو دوست داشتن پشت کردم ... ولی باور کن من بی رحم نبوده و نیستم. من عاشقم می فهمی و اینم همش از خودت شروع شد!!!! همیشه تو خلوت مون راحت باهات حرف می زنم نکنه ناراحت بشی اما من خلوتم دیگه اینجاست .....من گمگشته ام و هنوز منتظر تو هستم تا منو پیدا کنی مگه تو با من عهد نبستی که بیای اصلا اگه نمی خواستی پس چرا گفتی عهد ببندم. واسه اینکه آواره بشم!! واسه اینکه به من یاد بدی عشق حقیقی چیه!! واسه اینکه این جوری دیوونه و شیدا سرگردان کوه و بیابون شم!! واسه اینکه دیگه از هیچ چیز و هیچ کس تو این دنیا لذت نبرم....خوب عزیزم همه اینا شد حالا بگو چه کنم؟ حالا بگو من تنها حرف دلمو با کی بزنم؟ منو ببخش اگه دیگه نیومدم...اینو تو عهد نامه هم بگو.....از قول من بگو بعضی آدما تو این دنیا حرفایی واسه گفتن دارن اما جنس حرفاشون رو کسی نمی فهمه.......یا اگه هم یه کم حس کنه زود فراموش می کنه..... پس بهتره ساکت بشن تا مرگشون فرا برسه ...مثل من که خیلی وقته چشم به راهم....چون چیزی واسه گفتن ندارم....خوب چه می شه کرد منم از این جور آدمام. دنیا، روزگار، آدمای جور واجور تو رو اون قسمتون میدم... منو ببخشین شما خوب بودین ، اینجا بد من بودم!! دوست داشتن رو دوست بدارین چون لحظه بعدی ممکنه نباشین.
می روم شاید کمی حال شما بهتر شود، می گذارم با خیالت روزگارم سر شود، از چه می ترسی؟ برو دیوانگی های مرا، آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود، می روم دیگر نمی خواهم برای هیچ کس، حالت غمگین چشمانم ملال آور شود، باید این بازنده ی هربار-جان عاشقم، تا به کی بازیچه ی این دست بازیگر شود؟ ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت، این من دیرین من، یک آدم دیگر شود........... خوب عزیزم، این همه ی حرفام بود. فکر میکنم این شعر خودش گویای حال و روزم هست، من تا خوردم، کاملا خم شدم. دیگه چیزی تا شکستنم نمونده!؟ خیلی خسته تر از اونی هستم که بتونم کاری بکنم. شاید .....نمی گم ....اما دیگه......و نه ..... می خوام یه مدت .......دیگه از همه چی خسته شدم...خصوصا از خودم....لا اقل بیشتر نگام کن. همین. احقر




