گمگشته در غم بی پایان!؟

عاشقانه 28

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست، غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست، شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست، زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست، فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر که اندر این شهر طبیب دل بیماری نیست....سلام عزیز دلم، من به فدای کار هات، به منم بگو داری چی کار با من می کنی؟؟!! باور کن به زمین و زمان بدبینم. اگه من این قدر گناهکارم که دیگه نمی خوای به من توجه کنی پس چرا می گذاری که بیام پیشت!!! بد جوری دارم عذاب می کشم. به اون نگاه زیبا و مشکل گشات قسم که اگه تا چند روز دیگه توجه خاصی به من نکنی از دست می رم....اونوقت خودت دلت می سوزه....

تا حالا بارها با خودم گفتم دیگه نیام اما....چگونه فراموشت کنم تورا که...همه عمرم با تو بودم، چگونه فراموشت کنم تورا که...همیشه تنها یاورم در غم ها و نا مردمی ها بودی، چگونه فراموشت کنم تورا که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی، گفتی می خواهی عاشق بی قرار و یاری با وفا برای خویش سازی، آهو بره ای شدی که دوستی گرگ ر اپذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عشق و دلم را به دست آوردی، چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می بینم و تپش حضورت را حس می کنم و به جستجوی یافتنت به درگاهت دعامی کنم که پس کی خواهم یافت؟؟!!!!!!!!

دیروز به من گفتی اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شدی به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ایی مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!! بعد مثال یعقوب رو زدی برای صحت ادعای من و بعد داستان ساحران و موسی رو در گوشم زمزمه کردی....اما عزیزم دیگه کار من به جایی رسیده که حتی با این حرف هام آروم نمیشه. من واسه ادامه دادن به خیلی تحمل اونم از خودت نیاز دارم. می دونم که می دونی ولی نگذار آدم هات این همه اذیتم کنند. باور کن اونقدر زخمی و خسته ام که حتی کوچکترین نامردمی منو از پا میندازه؟! اگه تو نبودی و امید به تو تا حالا قید خیلی چیزا رو زده بودم...عزیزم دلم شکسته..دلم آزرده شده...تو بهت و حیرتم...حتی یه قدمی جلو پاهام رو هم نمی تونم ببینم...به همه کاره و افکارم شک کردم..انگار همه وجود و روحم تخریب شده...اگه به دادم نرسی این عاشق دل خسته از بین می ره...

همیشه اینو بدون که شاید: "از کنار هم می گذشتیم و بدون انکه بدانیم روزی رسید که از یکدیگر گذشتیم" نمی خوام از دست بدمت..ولی الان فقط به تو بستگی داره ...پس کمکم کن. تنهایی هام رو پر کن..دست نوازشت رو روسرم بکش...این ماه همون ماه مهمه ...یعنی اگه این ماه کاری نکنی دیگه لذت و حسنش هم از بین می ره...گریه کنم یا نکنم...حرف بزنم یا نزنم....من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم....همه چیز رو واسم شفاف کن. مثل ...بگذریم.همین.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

عاشقانه 26

سلام، می دانم که یک بار دیگر این حرف ها را به تو گفته ام. امروز برای من روز مقدسی است. امروز یکی از مثبت ترین روزهای خداست. سالها پیش در همین روز بود که دنیایی شد، فهمید دنیا سرزمین وسیعی است پر از مشکلات سخت و او هم موجود ی هست وسیع تر و سخت تر از دنیا. فهمید برای نسوختن در گرما باید خود را به میان آب و آتش زد، نه در میانه آن. همان روز در گوش او نام تو را خواندند و گفتند: آمدی که برگردی نیامدی که بگردی! همان روز به او گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر، خدا و عشق مال تو است. همان روز فهمید که هیچ مجالی از «لحظه» خالی نیست و لحظه هم جای هیچ بی خیالی نیست. باید می فهمید که پدر و مادر از ثانیه های بیداری و گریه هایش لذت می برند و دور و بری ها از لحظات خفتن و سکوت و مردگی اش. باید می فهمید امروز تقدیرش نه گیاه است، نه حیوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چیز دیگر. قدرش انسان بودن است و این قدر تا ابد در قبر نمی خوابد حتی اگر فراموشش کند. پس باید شکرگزار بود به خاطر همه چیز....امروز مثبت ترین روز خداست، امروز روز تولد ماست ... نه، امروز...مبارک باشد!!!

یادگاری واسه تو، نازنین خاطراتم، گرچه تو می ری ولی من، تا همیشه چشم به راهتم، همه چی تمومه اینو، می شه از فاصله فهمید، می شه از نبودن تو تا ته فاجعه رو دید، با تو بودن بهترینه، حتی وقتی اینجا نیستی، می دونی بعد تو تنهام، می دونم تو تنها نیستی، قاب عکست رو می بوسم، شب به انتها رسیده، هیچکسی مثل یه امشب حتی تو خواب هم ندیده، من و شمع های تولد، روز میلاد فرشته ام، حتی امروز هم خوشم با خاطراتی از گذشته ام، من به گریه دل نبستم، جشن ما خراب نمیشه، روز میلادت مبارک

چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن ، بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را می‏گویم، یادت می‏آید؟ آنوقت ها هر وقت دلم می گرفت، عظمت، شکوه و زیباییت را به توصیف می نشستم و آرام می‏شدم، تو میگفتی: خب ؟؟؟؟؟؟ اگه می‏خوای بری تو حس برو!!! ای من به فدای ؟؟؟؟؟ گفتن هایت که مدتهاست آن را هم از من دریغ می‏کنی!! بعد من در خلسه عجیبی فرو می رفتم و ساعتها برایت می نوشتم؟! غافل از اینکه دیگر تو را در کنارم نمی بینم، نه، اشتباه نشود، تو همیشه کنارم بوده‏ای ، من فقط اول بار است که دیگر این هم راضیم نمیکند. آن روزی که من تو را کشف کردم هنوز هیچ کس مثل من به موضوع نگاه نکرده بود. از امروز وصفت می کنم تا به همه بفهمانم که چه معشوقی دارم. اگر بتوانم ، که نمی توانم. دیگر ترسی از رقیب ندارم. عمیقا باور دارم که کسی مانند من را نخواهی یافت. راستی تو با من چه کردی!!! حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.

یه عمره دوره چشمات گشتم، بارها اقیانوس بی پایان آن را پیموده ام و بارها در آن غرق گشته ‏ام ولی بازهم نفهمیدم؟؟؟!!! زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبودکه مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید و وجودم را سوزاند. اکنون دیگر در همه جای این دنیا نگاهت و نورت را می بینم. از عهدت خبری نیست ولی من بر آن استوارم هرچند همه آن را رها کنند. نا امیدانه به این دیر خراب آمده ام. چون یکی تشنه به دیدار سراب آمده ام.

همه را دوست دارم، هم اورا که ما را می بیند و انگار نمی بیند، هم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم، هم او را که خدا حافظ ما را می شنود و انگار نمی شنود و می رود، هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا! حتی هم او! گرچه از ابتدا می دانستم که او حتی با خود خود هم نخواهد ماند چه رسد با من من! اما او را هم از صمیم قلب دوست دارم، چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد، با او همه به سر شد، همه را دوست دارم حتی پاره های تنم را که خطا ها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند...عزیز دلم امروز خیلی دلتنگ تو هستم باز هم برایت می‏نویسم. آسوده تر از سطر های نخست!!  ولی امروز دیگر کافیست. آسمونم ابریه....نگاه منتظرمو دریاب. همین. احقر.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |

دلم به حال عشق می سوزد

 می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق

بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟

در کجای زندگیت است؟

دلم به حال عشق می سوزد

چرا سالهاست کسی را عاشق ندیده ام ؟

مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است

رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون احساسی می گوید : صبح بخیر

صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد

 زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

به تکاپو می افتی...در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.
دیر شده خیلی دیر

 هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی

  امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...

اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده

 آن کس که لذت یک روز زیستن و عاشق بودن را تجربه کنه ،

انگار که هزار سال زیسته و آنکه امروزش رو قدر نمیدونه ،

هزار سال هم به کارش نمی آد

 اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین

اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه

تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها

یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم

 در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین...

روی چمن میخوابین

.. کفش دوزک ها رو تماشا میکنین..

  ..سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین .

..انگار که بار اوله اون هارو میبینین و به آنهائی که نمیشناسین سلام میکنین

...غصه نباید بخورین ...وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین ...

 شما در همان یک روز آشتی میکنین ومی خندین می بخشین

....تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین

..این قدر که غرق در زندگی بودین

هیچوقت نه به کسی محبت کردین و

نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین....

دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی میکنن

به خیال داشتن عمر نوح.

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد. همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |