گمگشته در غم بی پایان!؟
عاشقانه 26 سلام، می دانم که یک بار دیگر این حرف ها را به تو گفته ام. امروز برای من روز مقدسی است. امروز یکی از مثبت ترین روزهای خداست. سالها پیش در همین روز بود که دنیایی شد، فهمید دنیا سرزمین وسیعی است پر از مشکلات سخت و او هم موجود ی هست وسیع تر و سخت تر از دنیا. فهمید برای نسوختن در گرما باید خود را به میان آب و آتش زد، نه در میانه آن. همان روز در گوش او نام تو را خواندند و گفتند: آمدی که برگردی نیامدی که بگردی! همان روز به او گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر، خدا و عشق مال تو است. همان روز فهمید که هیچ مجالی از «لحظه» خالی نیست و لحظه هم جای هیچ بی خیالی نیست. باید می فهمید که پدر و مادر از ثانیه های بیداری و گریه هایش لذت می برند و دور و بری ها از لحظات خفتن و سکوت و مردگی اش. باید می فهمید امروز تقدیرش نه گیاه است، نه حیوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چیز دیگر. قدرش انسان بودن است و این قدر تا ابد در قبر نمی خوابد حتی اگر فراموشش کند. پس باید شکرگزار بود به خاطر همه چیز....امروز مثبت ترین روز خداست، امروز روز تولد ماست ... نه، امروز...مبارک باشد!!!
یادگاری واسه تو، نازنین خاطراتم، گرچه تو می ری ولی من، تا همیشه چشم به راهتم، همه چی تمومه اینو، می شه از فاصله فهمید، می شه از نبودن تو تا ته فاجعه رو دید، با تو بودن بهترینه، حتی وقتی اینجا نیستی، می دونی بعد تو تنهام، می دونم تو تنها نیستی، قاب عکست رو می بوسم، شب به انتها رسیده، هیچکسی مثل یه امشب حتی تو خواب هم ندیده، من و شمع های تولد، روز میلاد فرشته ام، حتی امروز هم خوشم با خاطراتی از گذشته ام، من به گریه دل نبستم، جشن ما خراب نمیشه، روز میلادت مبارک چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن ، بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را میگویم، یادت میآید؟ آنوقت ها هر وقت دلم می گرفت، عظمت، شکوه و زیباییت را به توصیف می نشستم و آرام میشدم، تو میگفتی: خب ؟؟؟؟؟؟ اگه میخوای بری تو حس برو!!! ای من به فدای ؟؟؟؟؟ گفتن هایت که مدتهاست آن را هم از من دریغ میکنی!! بعد من در خلسه عجیبی فرو می رفتم و ساعتها برایت می نوشتم؟! غافل از اینکه دیگر تو را در کنارم نمی بینم، نه، اشتباه نشود، تو همیشه کنارم بودهای ، من فقط اول بار است که دیگر این هم راضیم نمیکند. آن روزی که من تو را کشف کردم هنوز هیچ کس مثل من به موضوع نگاه نکرده بود. از امروز وصفت می کنم تا به همه بفهمانم که چه معشوقی دارم. اگر بتوانم ، که نمی توانم. دیگر ترسی از رقیب ندارم. عمیقا باور دارم که کسی مانند من را نخواهی یافت. راستی تو با من چه کردی!!! حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.
یه عمره دوره چشمات گشتم، بارها اقیانوس بی پایان آن را پیموده ام و بارها در آن غرق گشته ام ولی بازهم نفهمیدم؟؟؟!!! زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبودکه مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید و وجودم را سوزاند. اکنون دیگر در همه جای این دنیا نگاهت و نورت را می بینم. از عهدت خبری نیست ولی من بر آن استوارم هرچند همه آن را رها کنند. نا امیدانه به این دیر خراب آمده ام. چون یکی تشنه به دیدار سراب آمده ام. همه را دوست دارم، هم اورا که ما را می بیند و انگار نمی بیند، هم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم، هم او را که خدا حافظ ما را می شنود و انگار نمی شنود و می رود، هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا! حتی هم او! گرچه از ابتدا می دانستم که او حتی با خود خود هم نخواهد ماند چه رسد با من من! اما او را هم از صمیم قلب دوست دارم، چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد، با او همه به سر شد، همه را دوست دارم حتی پاره های تنم را که خطا ها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند...عزیز دلم امروز خیلی دلتنگ تو هستم باز هم برایت مینویسم. آسوده تر از سطر های نخست!! ولی امروز دیگر کافیست. آسمونم ابریه....نگاه منتظرمو دریاب. همین. احقر. 


