گمگشته در غم بی پایان!؟

عاشقانه ٢۵

فکر میکردم که عشق یک پرنده است، یک گل است، یک ترانه است، یا که خنده های کودکانه است، هر چه هست جاودانه است، فکر میکنم که عشق مذهب است، آب و نان و باد و خاک و خانه نیست، مکتب است...، عشق مرگ نیست، زندگی ست، سخت نیست ،عین سادگی ست، عشق عاشقانه های باد و گندم است، اولین پناهگاه کودکی، آخرین پناهگاه آدم است، روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم، چو شبنم است، میدانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشک های آسمان است، اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست، در رویا هایم پرواز کردم...، و در اوج آسمان ها... در میان ابر ها ... در میان قطره ها ...، چه طور می شد از میان این همه قطره باران، قطره عاشق را پیدا کرد ؟ قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت ، یا به دریا میرفت...یا به رود خانه...یا به صحرا می رفت و به زمین فرو میرفت...، و یا بر روی گل می نشست...، من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند.

سلام... حال من خوب است، ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مـــردم به آن شادمانی بی سبب می گوینـــد، با این همه اگــر عمری باقی بــود طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم، تا یادم نرفته است بنویسم، دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود، خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم، دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم و دوباره تمامی خاطراتت را به یاد آوردم، شروع کردم به مرور خاطرات تلخ و شیرین ولی به ناگاه به جایی رسیدم، که دیگر خبری از خاطره ای شیرین نبود و هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود. خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی رسیدم و سکوتی وهم انگیز، دیگر هیچ پیدا نبود. در تاریکی به دنبال راه خروجی می گشتم و ناگهان نوری در امتداد تاریکی از دور دستها نمایان شد. به سمت نور حرکت کردم و همزمان نور وسعتش بیشتر می شد تا از آسمان!! دستی آمد وگفت امید همیشه هست؟!!! به خودم آمدم اشک هایم سرازیر بود و لباس هایم خیس خیس انگار که ساعت ها زیر باران قدم زده ام. دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی باران ببارد، اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست، رفتی پیش از آنکه باران ببارد،

می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است، انگار که تعبیر همـــه رفتن ها باز نیامدن است، بی پرده بگویم، چیزی نمانده تا من ... سالــه خواهم شد، گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است، می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند، بی قرارم  میخواهم بروم  میخواهم نمانم، هذیان میگویم نمی دانم.........نه عزیزم امشب نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام، پس از نو می نویسم: سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....همین. احقر

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |