گمگشته در غم بی پایان!؟
عاشقانه 33 سلام، کویرم، آنقدر کویرم که دریا در نگاهم تبخیر می شود، آفتابی تفدیده در سینه ام نفس می کشد و اشتیاقی به وسعت دیدار، مسافرم، آنقدر مسافرم که تمام جاده های دنیا، در زیر لحن قدمهایم سکوت می کنند، کوله بارم پر از شعرهای توست، نگاه عاشقت را برمی دارم وبرای تو صدای گرمم را جا می گذارم، دعایت را بدرقه راهم کن، حلالم کن ای صمیمی ای قدیمی ترین حادثه خوب ، در دوردست آشنا، کویرم، به ملاقات اقیانوس می روم، تا آنسوی پرچین سیراب شدن از عشق، برایت «باران» هدیه می آورم ، با ابرهایی از جنس خدا، بعد از این...می توانی از من بپرسی...خانه دوست کحاست ...سلام من به تو ای دوست خوب و قدیمی ای همزاد و همراه من در تمام لحظه های بودن و حتی نبودن من عشق هدف حیات و محرک زندگی منه تا حالا چیزی بالاتر از عشق رو نخواستم عشق روح منو به هیجان میاره و قلب منو در اختیار میگیره و همه توانایی های منو چند برابر میکنه با عشق میتونم خودخواهی و خودبینی رو از خودم دور کنم و حس میکنم یک راه پرنور از قلبم به ملکوت کشیده با عشق حس می کنم زمان و مکان در اختیار منه و انگار همه چیز به ثبات و سکون رسیده همه چیز دنیا بی ارزش میشه و قلب و روح منو تنها به سوی یک هدف میکشه تمام سلول های وجودم فقط یک طلب و خواسته میشه انگار هستی من معنی پیدا میکنه تو این حالت لذتی دست میده که انگار هیچ وقت نمی خوام از اون بیرون بیام و اینکه ممکنه دیگه نشه اونو چشید دیوونه وار مغزمو داغون میکنه شب تاریک و کنار سبزی درختان و نسیم سحر تمامی پیام های اون رو به همراه میاره و بوی خوش حضورش رو در همه جا حس میکنی این جا درست زمانیه که روحت رو از عالم ماده به عالم وهم و بعدش از عالم مثال رد میکنه و در نهایت به عالم ملکوت میرسونه هیچ وقت نخواستم این حس رو از دست بدم و تمام عمر به دنبالشم دیگه هیچ لذتی معنی نداره و تمام وجودم آغوش اونو میخواد پس به خاطر عشقه که فداکاری میکنم به خاطر عشقه که دیگه دنیا رو دوست ندارم و همه چی واسم یکیه بخاطر عشقه همه آفریده های اون رو زیبا میبینم و به خاطر عشقه که همه بدیها روحمو آزار میده به خاطر عشقه که می پرستمش و دوستش دارم و از حضورش لذت می برم و حاظرم هستی و وجودم رو تقدیمش کنم اون خود عشقه و خود نور خواهم آمد پای هر دیواری شعری خواهم خواند پای هر پنجره ای گلی خواهم کاشت آشنا خواهم کرد آشتی خواهم داد دوست خواهم داشت. غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی، تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی، شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا، منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا، دلم با هر تپش با هر شکستن داره میفهمه، که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه، چه راه هایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست، خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست، تو خوب سوختن و می شناسی سکوت و از اونم بهتر، من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر، میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابری شم، دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم...دوستت دارم ....یادی مرا فراموش. همین. احقر. عاشقانه 32 سلام، چی منو نمیشناسی؟ حق داری خیلی وقته که رفتم انگار خودت هم می دونستی بی وفایی تو ذاتمه!! ولی نه باور کن هیچ وقت نبوده که به یادت نباشم البته باید راست بگم آره وقتایی بود که غافل بودم اما عزیزم یه چیز رو مطمئنم حتی وقت هایی که به یادت نبودم و به تو فکر نمی کردم عاشقانه دوستت داشتم؟!! خیلی سخته بغض گلو تو بگیره اما نتونی به کسی بگی چی شده! خیلی سخته ادامه دادن بدون اونی که می پرستیش! خیلی سخته بی تو ادامه دادن. خیلی سخته بی تو ، تو این دنیای پوشالی زنده بودن. عزیزم بالاخره همه چیز به تکرار رسید و حالا من هستم و کلی خاطره که از این به بعد دائم داره زیاد می شه اون شب داشتم با یکی از خواب ها مقایسه می کردم دیدم ظاهرش می گه که همه چی خیلی شبیه اون خوابه اما راستش رو بخوای باورش خیلی سخته؟! حس می کنم حتی دیگه اصلا احساسی ندارم باورت میشه خیلی از عهد نا امیدم می دونی ابهام طولانی آدم رو دیوونه می کنه لا اقل تو باید خوب بدونی چون همه مال تو ایم. این روزا خیلی به مرگ فکر می کنم اما جالبه بدونی که عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیه که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام برسونی. اینو من خوب می فهمم و حس کردم اما تو ...نمی دونم چی بگم چون می دونم که خوب می فهمی ولی الان ساکتی و هیچ اتفاقی نمی افته می دونم که از دلم خبر داری و می دونی که چه زجری می کشم. می خوام کنارت باشم و در آغوشت می دونی عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعیه که تو سخت ترین شرایط همدمت باشه. همه آفریده هات دروغن!!! اگه نبودن ابراهیم تو آتیش بازم تو رو نمی خواست. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگیه. بد دردیه نمی دونم اصلا چی بگم ولی می تونم بگم که خیلی سخت تر از اونیه که بشه تصورش کرد. همیشه از این حس می ترسیدم چون بد جوری تلخه می فهمی بد جوری تلخ!!!! هیچ وقت نمی تونم بفهمم چطوری توقع داری بنده هات برن جهنم و از نعمت دیدنت محروم باشن و بازم مامور عذاب داشته باشن!!! خیلی دلم گرفته باور کن از همه چیز و همه کس خسته ام آغوشت رو می خوام خودت خوب می دونی دلم واسه چی تنگه و گرفته واقعا تو فکر می کنی میشه آروم بشم باور کن که عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسیه که الفبای دوست داشتن رو واست تکرار کنه و تو ازش رسم محبت رو یاد بگیری. لااقل کاش من علی و فاطمه و حسین و حسن و از همه مهمتر محمد رو درک می کردم اونوقت یه چیزی اما حالا چی خسته شدم بس که به این روح خسته زخم وارد شده. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سد جلو رودیه که از چشمات جاریه. دیگه نه رودی هست نه چشمه ای و نه آبی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه یخ بستن وجود آدما و بستن چشمها ست. راستی چرا اینجوریه! آدما به موقعش خیلی راحت رو همه چی چشم می بندن و همه چی خوب و زود یادشون می ره. فکر کنم می خوای به نتیجه برسیم که باید فقط مال تو باشیم و عبد واقعیت و فقط با تو می تونیم آروم بشیم. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبیه که به اسفناک ترین حالت شکسته شده. می دونی تا الان چند ساله که این قلب نابود شده. آخ که کاش از حکمت هات سر در می آوردم. اصلا چرا آغاز بود چرا عهد بود و چرا؟ و چرا؟ و ....چرا!! عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمیه که بتونی به اون ها تکیه کنی و از غم زندگی براش اشک بریزی. التماست می کنم منو تا همیشه تو آغوشت بگیر...واسه خودت....عاشق خودت ...همین. احقر. عاشقانه 31 امروز بازم خطا، بازم اشتباه بازم ناکامی، بازم،.... عزیزم می دونم که هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند من سیاه زندگی کردم اما تو میگی چی ؟ چطور می میرم این روزا هر شب و هر لحظه خوابی زاییده می شود و من گمگشته به دنبال راهی برای فرار از خود خودم هستم امیدی به نشانه هایت هنوز در کور سوی دلم زیر خاکستر روح دردمندم برای نجات امید شرر دارد شاید که این شرر زیر خاکستر روزی شعله ای گردد و تمام نور موجود را به زندگی تاریک من باز گرداند راستی چه شد که تمام نشانه ها هیچ شد یعنی باور کنم که همه چیز به پایان راه خود رسیده. هر لحظه حرفی در ما زاده میشود، هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور من جوش میکند، این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند. تو بگو مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟ آن روز که همه به دنبال چشم زیبا بودند روح من به دنبال نگاه زیبا و قلب زیبا بود!!! حال سوالم این است چرا؟؟!!!!! اکنون گویی هر روز درد تولد آری درست شنیدی درد تولد را می چشم!!! دردی که مرا به ماندن دور از تو رساند و باز عاشق می شوم؛ پیر می شوم و...و روزهاست که در این دنیای تاریک و نامردمی عشق می کارم و کینه درو می کنم. سوالم این است که چرا؟ در چین و شیارهای صورتم، در زخم های قلب و روحم به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته ام را می بینم که چه بدون ملکوت تو گذشت. در قدم های لرزانم، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلبم را می بینم و سینه ای را به یاد می اورم که تهی از دل بوده و گذر زمان رفتن و فقط رفتن را در دلم زنده می کند...و اینها همه زخمی است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است آری رنج است که مانده اندوه نا تمامی است که ماههاست در دلم مانده اندوهی همراه با تردید شادی که شاید باز هم کرم،لطف و رحمت تو راهگشای همه چیز گردد. احقر. عاشقانه 30 سلام عشقم. آخرش من اومدم. یادته می گفتی وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کنه پرهایش سفید می مونه، ولی قلبش سیاه میشه. حالا من اومدم سیاه سیاه از معاشرت با نفس خودم. در حالی پا به مهمانیت گذاشتم که لیاقت تمام اون عهد ها و نشونه ها رو از دست دادم. آره شاید اون آیات همه حق بود و من اشتباه فکر کردم که من ممکنه منظورت باشم. آخ که غرور من، نفهمی من و شیطان درونم همه چی رو از من گرفته. اما باید بگم که نا امید نمی شم چون هر چی کردم و بودم بین من و تو بوده و من به کرم و رحمت تو ایمان دارم. می دونم که دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبته، ولی یه سوال ازت دارم تو که حس منو و توانایی های منو می دونی اما چه رنجیه لذت ها را تنها بردن و چه زشته زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ایه تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویره. اکنون تو با مرگ عهد من قصد رفتن داری ولی من هنوز امیدوارم چون همین تازگی یکی از خواسته هایم را که باور نداشتم پذیرفتی. چه می کنی با من ای نازنین به قول خودمونی با دست پسم می زنی و با پا می کشی. نمی گی بی وفا که من با این دل داغون و چشم منتظر چه کنم. رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی منه که به پات افتاده منم تو بارگاهت راه بده بعد خودت نگه دار و خودت اوج بده قول داده بودی همه چیزو به جای اول برگردونی باور کن کم آوردم. من دنبال دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق زیبا و پرشکوه، و ...هستم. می خوام مثل شمع تا صبح قیامت واست بسوزم ...اونوقت ببینم تو دلت میاد...بگذار همیشه عزیزت باشم...بگذار همیشه ببینمت..بگذار همیشه واست خاص باشم...باورم کن که به عهد نیاز دارم واسه اثبات علاقه تو به خودم...پس خودت روبراهش کن... یادته پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب دادی : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،با اعتماد، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و بدون اینکه متوجه سؤالم شوی ، گفتی: مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ... داشتم به نشانه هایت فکر میکردم که گفتی: هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفتی ولی میخواستم باز هم ادامه دهی و باز هم به من توجه کنی ... ، یادته بار ها و بار ها از عاقبت خودم و تو عهد ازت و کتابت کمک گرفتم و تو هر بار جواب دادی تا اینکه دیگه نمی خوای با من حرف بزنی یادته گفتی: زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست. می خوام همونی باشم که تو می گی و گفتی امیدم رو هم از دست نمی دم حالا ببینم تو این ماه تو با صفاتت و خواسته های قلب شکسته من و مرام و رحمت و کرم و معرفتت چه می کنی بادلم....دوستت دارم تا ابد....همین احقر. زندگی دیکته ای نیست که آنرا به ما گفته بودند و گفته باشند و خواهند گفت زندگی انشایی است که تنها باید خود بنگاریم باشد که موضوع انشای زندگیت خدا، مقدمه اش عشق او و انتهایش نگاه او باشد امیدوارم که لابه لای نوشته هایت نامی از من نیز بنگاری دست نوشته ای از خالص ترین عاشق عاشقانه 29 خداحافظ پنجره ی من، که تنها تو به حرف های دل خسته ام گوش می دهی، خداحافظ ستاره ای که هرگز نورت را ندیدم، وخداحافظ ای اشک های بی گناه، من رفتم می روم جایز نیست، می روم تا پیدا کنم ان حقیقتی را که مرا باز می گرداند ...شاید! شاید تو ندانی دستی را که در دستم بود ...هرگز باور نکردم و صدایش را، غبار جاده ها را چه کسی انکار کرد و ندانسته گفت و ندانسته خندید و ندانسته رفت که هنوز زیر سنگینی نگاه هوس امیزش بیدار شده و به خواب می روم و چه کسی گفت که مرگ را دوست ندارد در حالی که مرده بود و چه کسی اشکهای جا مانده از زمان مرا به جدایی هدیه کرد. هنوزمی توان گفت که گنگ است صدای نفسهایش. هنوزمی توان فکر کرد که امیدی هست... امیدی هست... امیدی هست؟؟؟؟؟ هیچ پژواکی نیست صدای قدم هایم را. به سکوت ویرانی من گوش کن. دریا ارام است...و خبری نیست از امواج طولانی بی فکر. همه خوابیده اند. ای کاش شب بود. انگاه بیداریشان را باور نمی کردم و قایقی را که می اید و دل می برد و می گذرد بدون تأمل. که چرا هیچ قایق دیگری در دریا نیست؟ که چقدر تنها شده است! چرا بغضم را فرو دهم؟ چرا؟ بخاطر سنگ های اسمانی! یا تابلوی نقاشی گرانقیمت در موزه ی فرانسه؟ یا بخاطر سهراب و اشعارش؟! بخاطر هیچ کدام زندگی نمی کنم. بخاطر هیچ کدام هم نمی میرم. بغض من می خواهد ازاد باشد و دوست دارد سایبان چشمانی باشد که هیچ گاه درکش نکردند!!!!! که هیچ گاه دوستش نداشتند؟؟!!!! چقدر هوا سرد است! من می ترسم. می ترسم از ابلیسی که می گوید فرشته است. از فردا و فردا ها. می ترسم...می ترسم...کدامین قلب را باور کرده ای که حالا تو را باور کنند؟ شبهای من همیشه بی ستاره است..اسمانت پر ستاره باد! نباید اشک بریزم...! نباید بغض کنم...! و نباید لبخند بزنم...! شمعی در باد را چه سود شمعی در باد را چه سود....شیوا را رها کنید. از زنجیر هایتان، از قفس هایتان، چاره ای نیست ای دوست، باید درخت بمانی! باید درخت بمانی. من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. آه ببخشید سلام، حال من اصلا خوب نیست ماهت هم تماتم شد و من ....امروز دیگر تنها ترینم.......گمگشته ای دل شکسته و هنوز چشم به راه تو...می دانم که می گویی خیلی وقت است نیامدم شاید چند هفته ای می شود که برایت ننوشته ام!!! خودت می دانی که چه بر من گذشت و از این دل نامراد و روح رنجور چه ماند...لشگریان سیاه و سنگدل چگونه آهنگ تاراج بر این روح زخمی و دردمندم نواختند...تو خود شاهد بودی....چه بگویم از مبهوتی خودم...از تو که می دانی می پرسم به راستی آیا در توهم بودم؟!! یا ملکوت بود...مسیری تغییر کرد یا آزمونی سخت در راه بود...راستی چه کنم با این دل شکسته و غمگین ...چه کنم با این قلب چشم به راه ...چه کنم با این روح پرآشوب...می دونم که می دونی بهت اعتماد دارم اما مشکل من خودم هستم...می فهمی خودم..خواهش می کنم درکم کن این روزا خیلی به درک تو احتیاج دارم کاش من هم می تونستم با تو که تنها سنگ صبورم هستی جور دیگه ای صحبت کنم قبول کن که این جوری خیلی سخته که همش من حرف بزنم و هیچ جواب شفافی نشنوم ...آره حق داری بگی که مشکل از خود منه ولی باور کن اونقدر زخم خورده و گیجم که حتی به بودن خودم هم باور ندارم. انگار دارم تو یک مه عجیب قدم می زنم که هیچ نشونه ای رو نمی شه توش تشخیص داد...نمی تونم باور کنم همه چی اشتباه و فریب بود...اما همه ظواهر همین رو می گه! تو بگو من چه کنم؟؟ امروز آخرین فرصته و بعد این از این منزلگاه خارج می شیم تو رو به عزیز ترین هات قسم کمکم کن...دلم رو آروم کن...منو راه بده به اون جا هایی که ویژه هات اومدن آخه احتیاج دارم...دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است، خداوندا نمی دانم، نمی دانم و نتوانم به کــس گویم، فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم، به پوچی ها رسیدم من، به بی دردی رسیدم من، به این دوران نامردی رسیدم من، نمیدانم، نمی گویم، نمی جویم نمی پرسم، نمی گویند، نمی جویند، جوابی را نمی دانم، سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند، چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده، کللام آشنایی ده، خدایا آشنایم ده، خداوندا پناهم ده، امیدم ده، خدایا یا بترکان این غم دل را، و یا در هم شکن این سد راهم را، که دیگر خسته از خویشم، که دیگر بی پس و پیشم، فقط از ترس تنهایی، هر از گاهی چو درویشم، و صوتی زیر لب دارم، وبا خود می کنم نجوای پنهانی، که شاید گیرم آرامش، ولی آن هم علاجی نیست، و درمانم فقط درمان بی دردیست، و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست. ببخش که خوب بلد نیستم حرف بزنم ...ببخش به خاطر همه سرپیچی هایی که از حرفات کردم...ببخش اگه همیشه تو توهم بودم...ببخش اگه ازت سوئ استفاده کردم...ببخش اگه پستم و بد...ببخش اگه خودم رو تباه کردم ...آه از خودم ....ببخش که وقتی همه چی رو دونستم بازم اشتباه کردم...ببخش اگه باعث اشتباه بقیه بودم...اما عزیزم همیشه دوستت داشتم و دارم نمی گم عاشق واقعی شدم اما باور کن که می دونم بی تو هیچم و نمی خوام ازمن ناراحت باشی...بی تو می میرم اگه می شه همه چی رو بیار سر جاش بازم من بشم همونی که می خواستی هر چی هم بشه من نمی تونم باور کنم تو عذابم بدی و تنبیهم کنی...نمی تونم باور کنم از رحمتی که می خواستی به من ارزانی کنی محرومم کنی...آخه همیشه با من مهربون بودی حتی اون وقتا که فقط تو می دونی و من...حالا هم من نمی تونم باور کنم شاید همه بهت و حیرتم هم واسه همین باشه...من تا همیشه منتظرم...در آغوشم بگیر و کمکم کن .. نگذار تنها باشم...نگذار آدما....نگذار شاگردها....نگذار کینه و نفرت تو وجودم رخنه کنه چون تو دوست نداری...تو عزیزم کن و عزتم بده ...همه جا..کمک کن به پدر و ...داره فرصت تموم میشه و شاید دیگه سال بعدی نباشه ..دارم می میرم از دوریت...هر چی نگفتم تو بخون از روحم و اونقدر که کرم و رحمت داری ببخش و عنایت کن. هر چی کرمته. همین. عاشقانه 28 بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست، غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست، شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست، زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست، فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر که اندر این شهر طبیب دل بیماری نیست....سلام عزیز دلم، من به فدای کار هات، به منم بگو داری چی کار با من می کنی؟؟!! باور کن به زمین و زمان بدبینم. اگه من این قدر گناهکارم که دیگه نمی خوای به من توجه کنی پس چرا می گذاری که بیام پیشت!!! بد جوری دارم عذاب می کشم. به اون نگاه زیبا و مشکل گشات قسم که اگه تا چند روز دیگه توجه خاصی به من نکنی از دست می رم....اونوقت خودت دلت می سوزه....
تا حالا بارها با خودم گفتم دیگه نیام اما....چگونه فراموشت کنم تورا که...همه عمرم با تو بودم، چگونه فراموشت کنم تورا که...همیشه تنها یاورم در غم ها و نا مردمی ها بودی، چگونه فراموشت کنم تورا که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی، گفتی می خواهی عاشق بی قرار و یاری با وفا برای خویش سازی، آهو بره ای شدی که دوستی گرگ ر اپذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عشق و دلم را به دست آوردی، چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می بینم و تپش حضورت را حس می کنم و به جستجوی یافتنت به درگاهت دعامی کنم که پس کی خواهم یافت؟؟!!!!!!!!
دیروز به من گفتی اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شدی به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ایی مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!!! بعد مثال یعقوب رو زدی برای صحت ادعای من و بعد داستان ساحران و موسی رو در گوشم زمزمه کردی....اما عزیزم دیگه کار من به جایی رسیده که حتی با این حرف هام آروم نمیشه. من واسه ادامه دادن به خیلی تحمل اونم از خودت نیاز دارم. می دونم که می دونی ولی نگذار آدم هات این همه اذیتم کنند. باور کن اونقدر زخمی و خسته ام که حتی کوچکترین نامردمی منو از پا میندازه؟! اگه تو نبودی و امید به تو تا حالا قید خیلی چیزا رو زده بودم...عزیزم دلم شکسته..دلم آزرده شده...تو بهت و حیرتم...حتی یه قدمی جلو پاهام رو هم نمی تونم ببینم...به همه کاره و افکارم شک کردم..انگار همه وجود و روحم تخریب شده...اگه به دادم نرسی این عاشق دل خسته از بین می ره...
همیشه اینو بدون که شاید: "از کنار هم می گذشتیم و بدون انکه بدانیم روزی رسید که از یکدیگر گذشتیم" نمی خوام از دست بدمت..ولی الان فقط به تو بستگی داره ...پس کمکم کن. تنهایی هام رو پر کن..دست نوازشت رو روسرم بکش...این ماه همون ماه مهمه ...یعنی اگه این ماه کاری نکنی دیگه لذت و حسنش هم از بین می ره...گریه کنم یا نکنم...حرف بزنم یا نزنم....من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم....همه چیز رو واسم شفاف کن. مثل ...بگذریم.همین. عاشقانه 27 سلام عزیز دلم، امروز مونده و تنهام، اومدم خودمو معرفی کنم. واقعا من کی هستم؟ می دونی چرا اینو می گم؟ دلیلش رفتنه!! آره رفتن، اما به یه روش دیگه. من آدم درستی نیستم اما آدم پستی هم نیستم. شاید کارای پست کرده باشم ولی تو بدون که همیشه دوستت داشتم. عیب و ایراد اونقدر دارم که اگه بخوام با تو که همه چیزمو می دونی راجع بهشون حرف بزنم می شه هزاران صفحه. ولی می خوام تو بدونی که تو دوست داشتن همیشه یه رو بودم. به کسی خیانت نکردم و از خیانت کردن متنفرم. تو عالم دوستی آدم درستی بودم اما هر موقع کار درستی انجام دادم یه ضربه کاری خوردم.
همیشه بهترین مشاوره رو به همه کسایی که گفتی دادم و راه درست رو بهشون نشون دادم ( لا اقل تا اون حدی که عقلم می گفت درسته) اما به خودم که می رسه نمی دونم باید چی کار کنم. می خوام یکی کنارم باشه و بگه چی کار کنم. به چشمات قسم خسته ام بر خلاف بقیه که از دست روزگار و آدما!!! من از دست خودم خسته ام؟؟!!! هیچ وقت نتونستم یه آدم معمولی باشم! مثل بقیه دروغ بزنم واسه هوس دنبال اینو اون راه بیوفتم بقیه رو مسخره کنم! فخر بفروشم! زیاده از حد دنبال دنیا و این جور چیزا باشم!؟ شعار خوب بودن بدم. همه این چیزا باعث شد خیلی احساس تنهایی کنم باورم کن که تنهام. و ... دوست دارم داد بزنم دوست دارم فریاد بزنم و بگم: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید، داستان غم تنهایی من گوش کنید... قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید، گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید، شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
تاحالا دوستای خوبی داشتم اما من واسه خیلیا دوست خوبی نبودم امیدوارم کمکم کنی تا منو ببخشن. واسه خیلیا درد و رنج آوردم که بازم می خوام قبل رفتن کمکم کنی تا منو ببخشن. شاید نا خواسته دل خیلیا رو شکوندم ....و شایدم به خیلیا که منو دوست داشتن پشت کردم ... ولی باور کن من بی رحم نبوده و نیستم. من عاشقم می فهمی و اینم همش از خودت شروع شد!!!! همیشه تو خلوت مون راحت باهات حرف می زنم نکنه ناراحت بشی اما من خلوتم دیگه اینجاست .....من گمگشته ام و هنوز منتظر تو هستم تا منو پیدا کنی مگه تو با من عهد نبستی که بیای اصلا اگه نمی خواستی پس چرا گفتی عهد ببندم. واسه اینکه آواره بشم!! واسه اینکه به من یاد بدی عشق حقیقی چیه!! واسه اینکه این جوری دیوونه و شیدا سرگردان کوه و بیابون شم!! واسه اینکه دیگه از هیچ چیز و هیچ کس تو این دنیا لذت نبرم....خوب عزیزم همه اینا شد حالا بگو چه کنم؟ حالا بگو من تنها حرف دلمو با کی بزنم؟ منو ببخش اگه دیگه نیومدم...اینو تو عهد نامه هم بگو.....از قول من بگو بعضی آدما تو این دنیا حرفایی واسه گفتن دارن اما جنس حرفاشون رو کسی نمی فهمه.......یا اگه هم یه کم حس کنه زود فراموش می کنه..... پس بهتره ساکت بشن تا مرگشون فرا برسه ...مثل من که خیلی وقته چشم به راهم....چون چیزی واسه گفتن ندارم....خوب چه می شه کرد منم از این جور آدمام. دنیا، روزگار، آدمای جور واجور تو رو اون قسمتون میدم... منو ببخشین شما خوب بودین ، اینجا بد من بودم!! دوست داشتن رو دوست بدارین چون لحظه بعدی ممکنه نباشین.
می روم شاید کمی حال شما بهتر شود، می گذارم با خیالت روزگارم سر شود، از چه می ترسی؟ برو دیوانگی های مرا، آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود، می روم دیگر نمی خواهم برای هیچ کس، حالت غمگین چشمانم ملال آور شود، باید این بازنده ی هربار-جان عاشقم، تا به کی بازیچه ی این دست بازیگر شود؟ ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت، این من دیرین من، یک آدم دیگر شود........... خوب عزیزم، این همه ی حرفام بود. فکر میکنم این شعر خودش گویای حال و روزم هست، من تا خوردم، کاملا خم شدم. دیگه چیزی تا شکستنم نمونده!؟ خیلی خسته تر از اونی هستم که بتونم کاری بکنم. شاید .....نمی گم ....اما دیگه......و نه ..... می خوام یه مدت .......دیگه از همه چی خسته شدم...خصوصا از خودم....لا اقل بیشتر نگام کن. همین. احقر او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره در آیه ای از انجیل آمده: ( او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست . ) این آیه برخی از اعضای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد . آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد . از این رو یکی از اعضا پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند . همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود ، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت . وقتی طرز کار نقرهکار را تماشا میکرد دید که او قطعه ی نقره را روی آنش گرفت و صبر کرد تا کاملاً داغ شود . او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله ، جایی که داغتر از همه جا ی آتش است ، نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود . او اندیشید ، ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم . بعد دوباره به این آیه که میگفت : « او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست » فکر کرد . از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است ، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند ؟ مرد جواب داد بله ، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه ی نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد !!!!. اگر در تمام آن مدت ، لحظهای نقره را رها کند ، خراب خواهد شد .. حال دوستان نکته اصلی اینجاست: او لحظهای سکوت کرد . بعد پرسید : « از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است ؟ » مرد خندید و گفت : « خوب ، خیلی راحت است . هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم . » اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی ، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند . پس « در برابر مشکلات سکوت کن ، شاید خداوند حرفی برای گفتن دارد . » « زندگی چون یک سکه است . تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی ، اما فقط یک بار . » عاشقانه ٢۵ فکر میکردم که عشق یک پرنده است، یک گل است، یک ترانه است، یا که خنده های کودکانه است، هر چه هست جاودانه است، فکر میکنم که عشق مذهب است، آب و نان و باد و خاک و خانه نیست، مکتب است...، عشق مرگ نیست، زندگی ست، سخت نیست ،عین سادگی ست، عشق عاشقانه های باد و گندم است، اولین پناهگاه کودکی، آخرین پناهگاه آدم است، روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم، چو شبنم است، میدانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشک های آسمان است، اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست، در رویا هایم پرواز کردم...، و در اوج آسمان ها... در میان ابر ها ... در میان قطره ها ...، چه طور می شد از میان این همه قطره باران، قطره عاشق را پیدا کرد ؟ قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت ، یا به دریا میرفت...یا به رود خانه...یا به صحرا می رفت و به زمین فرو میرفت...، و یا بر روی گل می نشست...، من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند.
سلام... حال من خوب است، ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مـــردم به آن شادمانی بی سبب می گوینـــد، با این همه اگــر عمری باقی بــود طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم، تا یادم نرفته است بنویسم، دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر بارانی بود، خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم، دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم و دوباره تمامی خاطراتت را به یاد آوردم، شروع کردم به مرور خاطرات تلخ و شیرین ولی به ناگاه به جایی رسیدم، که دیگر خبری از خاطره ای شیرین نبود و هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود. خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی رسیدم و سکوتی وهم انگیز، دیگر هیچ پیدا نبود. در تاریکی به دنبال راه خروجی می گشتم و ناگهان نوری در امتداد تاریکی از دور دستها نمایان شد. به سمت نور حرکت کردم و همزمان نور وسعتش بیشتر می شد تا از آسمان!! دستی آمد وگفت امید همیشه هست؟!!! به خودم آمدم اشک هایم سرازیر بود و لباس هایم خیس خیس انگار که ساعت ها زیر باران قدم زده ام. دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی باران ببارد، اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست، رفتی پیش از آنکه باران ببارد،
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است، انگار که تعبیر همـــه رفتن ها باز نیامدن است، بی پرده بگویم، چیزی نمانده تا من ... سالــه خواهم شد، گونه هایم از گرمــی شراب گر گرفته است، می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند، بی قرارم میخواهم بروم میخواهم نمانم، هذیان میگویم نمی دانم.........نه عزیزم امشب نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام، پس از نو می نویسم: سلام ! حال من خوب است اما تو باور نکــــن.....همین. احقر عاشقانه 24 سلام، دلم می خواست فریاد می کشیدم تا صدایم در گوش تمام آنهایی که نمی شنوند طنین انداز شود. دلم می خواست از مظلومیت عشقهای فراموش شده ای که روز به روز حضورشان در زندگی ما کم رنگ تر می شود ناله می زدم. عشقهای صادقانه ای که اکنون حتی سایه ای از آنها به سختی دیده می شود. عشقهایی که اگر می بود زندگی پر رنگتر از عشق می شد. اما افسوس!! این فراموشی ریشه در دلهای ما دوانده و ما روز به روز از آن فاصله می گیریم. اما اکنون دلم می خواهد از همان بنویسم. همانی که حقیقت است. همانی که کمیاب است اما هست. همانی که آرزوی هر انسانیست. همانی که شب تا صبح خواب را از چشمان خسته من می رباید تا روی صفحه کاغذ از آن بنویسم. همانی که اکنون تنهاست و فراموش شده. اما من هر غروب تا طلوع و هر طلوع تا غروب می نویسم. می نویسم از آنکه جای خالی اش در زندگی همه ما حس می شود. از آنکه گذر زمان او را از یاد ما برده. می نویسم تا روح خسته ام ذره ای التیام یابد.
تا باور کنم که هنوز هستم و زندگی می کنم. تا آنجایی که قلم همراهی می کند و دستانم قدرت دارند و دلم راه را نشان می دهد، تا از آن بنویسم. بنویسم از آن همه زیبایی، آن همه عظمت و از آن همه عشق. عشقی که عشق است بدون تزویر و ریا. بدون تملق و بدون هر گونه درویی و دو رنگی. عشقی که یک رنگ است به رنگ آبی کمرنگ، آبی بیکران دریاها و آسمان آبی. به رنگ خاکستری تنهایی، به رنگ کاغذهای سوخته یادگار نامه های از یاد رفته. خاکستری دلهای خسته ای که از عشق در شبهای طولانی و سیاه رنگ تا به سپیده دم نالیده اند و فغان سر داده اند و همان عشقی که با تمام سختی ها برایشان زیباست. همان عشق است که زندگی را می فهماند و معنا می کند و همان عشق است با همان بوی دل انگیز که مشام را عطرآگین می کند و برای رهایی از حصار غصه ها همدم غروب عشق می شوم تا غصه ها هم رنگ عشق شوند. و اما من.... می نویسم از همه آن تنهایی ها و غربت هایی که شیرین است و شبنمی و آبی است و آسمانی است! من امشب با تمام نورهای دور یا نزدیک با هر دانه ی شبنم و با هر قطره ی باران از احساس غریب خویش خواهم گفت: منم این من که من را گم شدم یک شب و دیگر گونه انسانی درونم زاده شد ناگه منم این آهنین پیکر، که با من نیست هم آوا غریبم با خودم ای وای دراین آشوب بی پروا مــنم از جنس طوفانم ولــی قلبم پر از خورشید، پر از افسانه ی ناهید، و این طوفان و این خــورشید درونم را چو یک آواره آشفته مرا در خویش افسرده، نمی دانم پر از شعرم و یا آماده ی پیکار، پر از احساس پاییزم و یا یک سایه از دیوار، نمی دانم بخوابم یا مترسک باشم، آهسته دمی اینسان دمی آنسان شــدم از خویشتن خسته سکوتم را درآمیزم، و غرق بی کلامی ها و یا فریاد یک مجنون بی پــروا، چه باید بود و باید زیست، در این دنیای آشفته ؟!، به دانه دانه ی تسبیح خــواهم برد هر روزم، به فرداهای گم در گم، به رویاهای دیروزم، نمیدانم رها گردم، به دست سرنوشت خویش، بـــی اندوه و چون یک قایق چوبی بدون غــم بدون روح !!!!! و یا برخیزم و چون هیبت یــک کوه، با صد دشنه و دشنام این دنیــا، در آمیزم به یمن قامت آن کوه عزیزا !! مهـــربانا !! پاره شد تسبیح و ذهن و مهـــره های دل، در افتادند در دامان آرامت، رهــا گشتم به درگاهت مــرا دریاب!؟ گم کـــن!؟ نیست کــن اینک!؟ در اوج ناب والایت....احقر. خطبة امام حسین(ع) در برابر علمای اسلام و صحابی معروف پیامبر(ص) در منا ای مردم از آنچه خدا به آن اولیای خود را پند داده پند گیرید، مانند بدگویی او از دانشمندان یهود آنجا که میفرماید: «چرا دانشمندان الهی، آنان را از گفتار گناهشان باز نمیدارند؟» و میفرماید: «از میان بنیاسرائیل آنان که کفر ورزیدند لعن شدند» تا میفرماید: «چه بد بود آنچه میکردند.» این برای آن است که زمام امور و گذرگاه احکام (یعنی پستهای کلیدی) به دست عالمان به خداست که بر حلال و حرام خدا امیناند و از شما این منزلت را ربودند و آن از شما ربوده نشد مگر به واسطة تفرّق شما از حقّ و اختلاف شما در سنت پیامبر(ص) با اینکه دلیل روشن بر آن داشتید. و اگر بر آزارها شکیبا بودید و در راه خدا هزینهها (و تعهدها) را تحمل میکردید، زمام امور خدا بر شما در میآمد و از جانب شما به جریان میافتاد و به شما برمیگشت، ولی شما ظالمان را در جای خود نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید تا به شبهه کار کنند و در شهوت و دلخواه خود راه روند فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا که از شما جدا خواهد شد [آنان را بر این منزلت چیره کرده] بدینسان ضعیفان را به دست آنان سپردید که برخی را برده و مقهور خود ساخته و برخی را ناتوان و مغلوب زندگی روزمره کردند، در امور مملکت به رأی خود تصرف میکنند و با هوسرانی خویش ننگ و خواری پدید میآورند به سبب پیروی از اشرار و گستاخی بر خدای جبار! خدایا! تو میدانی که آنچه از ما سرزد، برای رقابت در فرمانروایی و نیز دسترسی به مال بیارزش دنیا نبود، بلکه از آن روست که نشانههای آیین تو را بنمایانیم و سروسامان بخشی را در سرزمینهایت آشکار سازیم تا بندگان ستمدیدة تو آسوده گردند و به فرایض و سنن و احکام تو عمل کنند. و شما (ای مردم!) اگر ما را (در این راه مقدس) یاری نرسانید و در خدمت ما نباشید، ستمگران (بیش از پیش) بر شما نیرو گیرند و در خاموش کردن نور پیامبر شما بکوشند. خدا ما را بس است و بر او توکل داریم و به سوی او بازمیگردیم و سرانجام به سوی اوست دلم به حال عشق می سوزد می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟ در کجای زندگیت است؟
دلم به حال عشق می سوزد چرا سالهاست کسی را عاشق ندیده ام ؟ مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون احساسی می گوید : صبح بخیر صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی ماند حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده به تکاپو می افتی...در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد و یا شاید نمی فهمیدی امروز حرف حقیقت را باور می کنی ... اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده آن کس که لذت یک روز زیستن و عاشق بودن را تجربه کنه ، انگار که هزار سال زیسته و آنکه امروزش رو قدر نمیدونه ، هزار سال هم به کارش نمی آد اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین... روی چمن میخوابین .. کفش دوزک ها رو تماشا میکنین.. ..سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین . ..انگار که بار اوله اون هارو میبینین و به آنهائی که نمیشناسین سلام میکنین ...غصه نباید بخورین ...وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین ... شما در همان یک روز آشتی میکنین ومی خندین می بخشین ....تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین ..این قدر که غرق در زندگی بودین هیچوقت نه به کسی محبت کردین و نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین.... دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی میکنن به خیال داشتن عمر نوح.
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد. همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم. عاشقانه 23 به بهانه غدیر ابتدا می خواهم برای تو بنویسم برای تو که هیچ وقت نیستی که ببینی غم تنهایی و بی کسی ام را، تو نیستی که ببینی که لحظه ها بدون تو چقدر سخت میگذرد و ثانیه ها بدون تو در حال جان سپاری هستند چرا نمی آیی وبه تیرگی شب هایم رنگ نور نمی پاشی. کاش بودی ، کاش میدانستی وسعت عشقم را ، کاش می توانستم بدون هیچ ترسی تمام عشقم را به تو فریاد بزنم!!! ولی افسوس که تو نیستی و هیچ خبری از عشق وافرم به خود نداری من تو را می خواهم ، گرمی دستانت را ، هرم نفسهایت را وعطر تنت را، من بی هیچ بهانه ایی تو را میخواهم فقط تو را چون تنها تو می توانی .... و دیگر هیچ.......ولی او نمیداند که من چقدر دوستش دارم شاید مرا نخواهد با این چه کنم........
سلام عزیز دلم، امشب شب پرواز اصلی ترین و نورانی ترینه، اون میره و یکی دیگه تنها می مونه!؟ با کوله باری از غم و درد! شاید حالا قد یه سوزن بتونم حس کنم چی کشید!! عزیزم به منم توان بده بتونم تحمل کنم باور کن طاقتی که دادی به آخر رسیده! دلم داره میمیره؟! من همش چشم به راه تو ام تا شاید نگاهی از اون بالا به من کنی. تمام هستی ام را به تو تقدیم می کنم، نگذار بر قلبم آتش زده شود؟!! در آغوشم بگیر... در آغوشم بگیر...بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم، مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم، نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان، قلبم به پایت افتاده است نرو، لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن، تنها تو را می خواهم، بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم، بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم...به خودت سوگند که غمگین تر و تنها تر از من نمی یابی...من حتی دیگر با روح و دل خود هم بیگانه ام....مبهوت تو و برنامه هایت شدم...حیران و سرگردان در راه تو و نشانه هایت و حکمت هایت گشته ام! مبهوت احساسم به عهدی شدم که با تو بستم...نیازمند دل گرمی و حمایت تو ام و دلم عشقت را طلب می کند...بیا و دلم را بکش...مرا عبرت هر مدعی عشقی کن؟!...مرا در خودت و برای خودت فنا کن...تنهایم نگذار...
گریه می کنم ، برای آرزوهای معصوم بر باد رفته ام، برای آرزوهای جوان مَرگم، برای کوله بار سنگین گناهانم، برای وضعیت روحی تِاسَف بارم، برای ِ ...دیگر دلم نمی خواد هق هق هام را خفه کنم ! دلم می خواهد زاااار بزنم ! دلم می خواهد دااااد بزنم ! دلم می خواهد شکایت کنم ! دلم می خواهد گلایه کنم ! دلم می خواهد ... چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟ گناهانم را؟ اشتباهات گذشته ام را؟ نه باورم نمیشه که تو این کار رو بکنی ولی خیلی هستند که ممکن است بعد از این به رخم بکشند، می پرسی چه چیز را؟ ...آره درست شنیدی؟! سادگیم را ؟ اما بگو...سادگیم را ساده نگیرند. من باورت کردم...نشانه هایت را ...گفته هایت را ....احساس های پاکم را...تفاوت های عشق را...اشک های خالصانه طولانی ام را...عهد بسته شده را...به خیالم که تو هم باورم کردی... با تو دنیایی نقره ای ساخته ام... با تو نفس کشیدم... به تو امید بستم..پس نگذار راحت بشکنم...تنهایم نگذار.....آتشم نزن... چه بی خیال....این دل بی درمان را...قلبم شکسته و تنهاست عزیز و آرام دل دریاب مرا...احقر. عاشقانه 22 بار دیگر زیبا سلام....... زیبا سلام.... زیبا هوای حوصله ابری ست .... چشمی از عشق ببخشایم..... تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا زیبا...زیبا هنوز عشق...در حول و حوش چشم تو می چرخد....از من مگیر چشم...دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد...یادم بده چگونه بخوانم ... تا عشق در تمامی دلها معنا شود ...زیبا... آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم ...آنگونه عاشقم که نیستان را ... یکجا هوای زمزمه دارم ... آنگونه عاشقم که ....هر نفسم شعر است ... زیبا کنار حوصله ای بنشین....بنشین مرا به شط غزل بنشان ... بنشان مرا به منظره ی عشق، بنشان مرا به منظره ی باران...
بنشان مرا به منظره ی رویش ... من سبز می شوم، زیبا ...زیبا ستاره های کلامت را ... در لحظه های ساکت عشق ... برمن ببار...بر من ببار تا که برویم بهاروار ... چشم از تو بود و عشق ... بچرخانم بر حول این مدار ... تمام حرف دلم این است ... من عشق را به نام تو کردم آغاز ... در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا ! باران از راه رسید... عشق رادوباره در مزرعه خالی تنم پروراند، زندگی را درآسمان آبی چشمانش حس کردم، ناگهان...پاییز عشقم از راه رسید، آری رفت، ولی هنوز، قلبم برای اوست...نمی دانی تا چه حد دارم انتظار رجب، شعبان و رمضانت رو می کشم آخه شاید این بار دیگه دلت به رحم بیاد و منو ببری.....راستش می ترسم که واسه همیشه از دستت بدم. دیگه نمیدونم به کی قسمت بدم داره منو داغون می کنه راستی از عهد خبری هست یا نه درست رفتم یا نه؟ نکنه دیگه نمی خوای من به عهد وفادار بمونم تو قول دادی کمکم کنی تا با وفا باشم. می دونی اون روز دلم راجع به همه این چیزا چی میگه خیلی غمگینه! می گه: "بهم گفت میخوام باهات همراه باشم، آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام، بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم، فکر خوبیه ، منم خیلی تنهام ، یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم، اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام، بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام، یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه، وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام، بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام، یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم، آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام، براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم فکر خوبیه، منم خیلی تنهام، یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام، براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام، حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم، و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام.... !!!" راستی چرا تو نمی خوای بیایو همش پیشم باشی تو که می دونی من مثل اون خوبا نیستم که همش اونی باشم که تو می خوای یعنی من که بدم دل ندارم؟ باید تنهای تنها باشم؟ نباید همش گرمی آغوشت رو حس کنم؟! نباید منو ...آه که همه غم های عالم رو دلم سنگینی می کنه؟ عزیزم هر چی بد کردم تو ببخش حالا وقتی می بینم به همه توجه می کنی جز من می خوام از غصه بمیرم؟ تو رو به فاطمه، تو رو به علی، تو رو به حسن، تو رو به حسین تو رو به محمد....تو رو به مهدی به داد دل و روحم برس....همین. احقر. لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست: در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمىتر از مسیحیت هستند». دالایىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد و آنگاه گفت: بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیکتر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد». من که از چنین پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسیدم: آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چیست؟ او پاسخ داد: هر چیز که شما را دلرحمتر، فهمیدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئولیتتر و اخلاقىتر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است. من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنین است: دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است. به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مىبینى و اگر بدى کنى، بدى. همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همانها را آرزو کنى. شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.
















امام حسین(ع) همیشه در پی فرصت بود تا مسلمانان به ویژه عالمان و آگاهان را برانگیخته، بیدار کند و آنان را نسبت به فرمانروایی «یزید» هشدار دهد.
سلیمبنقیس میگوید، یک سال قبل از مرگ معاویه، حسینبنعلی(ع) با عبداللهابن عبّاس و عبداللهبن جعفر به حج رفتند، امام حسین(ع) مردان و زنان و یاران بنیهاشم و آن عده از انصار را که او و خاندانش را میشناختند جمع کرد. سپس چند نفر را فرستاد و فرمود:
همة کسانی را که امسال از اصحاب پیامبر(ص) معروف به صلاح و عبادتاند به حج آمدهاند، نزد من جمع کنید.
در پی این دعوت بیش از هفتصد نفر ـ که بیشتر آنان از تابعین و حدود دویسـت نفـر از اصحـاب پیامبر(ص) بودند ـ در «منا» در خیمة آن حضرت گرد آمدند. امام در میان آنان برای ایراد خطبه برخاست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: 
اما بعد، این شخص طغیانگر (معاویه) دربارة ما و شیعیان ما اعمالی را روا داشت که دیدید و فهمیدید و شاهد بودید. میخواهم مطلبی را از شما بپرسم، اگر راست گفتم مرا تصدیق کنید و اگر دروغ گفتم مرا تکذیب کنید. [و بیتفاوت نمانید.]
شمار را سوگند میدهم به حقّ خدا بر شما و حقّ رسول خدا(ص) و خویشاوندی من که با پیامبر شما دارم، چون از اینجا (به دیار خود) رفتید، این گفتار مرا عنوان کنید و همة شما در دیار خود از قبایلتان ـ آنان را که به آنها اطمینان دارید ـ دعوت کنید.
ضمن این گفتار، هیچ آیة قرآنی را که خداوند در شأن آنان نازل کرده بود نگذاشت مگر اینکه آن را خواند و تفسیر فرمود و نیز هر چه رسول خدا(ص) دربارة پدر و برادر و مادر خود و خاندانش فرموده بود نقل کرد، و در همة آنها اصحاب پیامبر (ص) می گفتند
آری، به خدا این سخنان را شنیدیم و شهادت میدهیم.
و تابعین میگفتند:
به خدا سوگند این سخنان را کسانی از صحابه که آنها را به راستگویی و امانت میشناسیم برای ما نقل کردند.
حضرت(ع) فرمود:
شما را به خدا قسم میدهم که این سخنان را برای هر کس که به او و دینش اطمینان دارید، نقل کنید.
و بدین سان خداوند آنان را نکوهش کرد، چون آنان از ستمگر میان خود کارهای زشت و فساد میدیدند و نهیشان نمیکردند به طمع آنچه از آنها به ایشان میرسید و از بیم آنچه از آن میترسیدند، با اینکه خدا میفرماید:
از مردم نترسید و از من بترسید.
و میفرماید:
مردان و زنان با ایمان دوستان یکدیگرند، به کارهای پسندیده وا میدارند و از کارهای ناپسند باز میدارند.
خدا از امر به معروف و نهی از منکر به عنوان تکلیف واجبی از خود، آغاز کرده است، زیرا میدانسته که اگر این فرضیه ادا شود و برپا گردد، همة فرایض ـ از آسان و دشوارـ برپا شوند، چه امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است همراه ردّ مظالم و مخالفت با ظالم و تقسیم بیتالمال و غنایم، و گرفتن زکات از جای خود و صرف آن در مورد بسزای خود.
سپس شما ای گروه نیرومند! دستهای هستید که به دانش و نیکی و خیرخواهی معروفید، و به وسیلة خدا در دل مردم مهابتی دارید که شرافتمند از حساب میبرد و ناتوان شما را گرامی میدارد و آنان که هم درجه شمایند و بر آنها حق نعمتی ندارید، شما را بر خود پیش میدارند، شما واسطة حوایجی هستید که از خواستارانشان دریغ میدارند و به هیبت پادشاهان و ارجمندی بزرگان در میان راه، گام برمیدارید. آیا همه اینها از آن رو نیست که به شما امیدوارند که به حقّ خدا قیام کنید؟ اگر چه از بیشتر حقوق خداوندی کوتاهی کردهاید از این رو حق امامان را سبک شمرده، حقوق ضعیفان را تباه ساختهاید و به پندار خود حقّ خود را گرفتهاید. شما در این راه نه مالی خرج کردید و نه جانی را برای خدا که آن را آفریده به مخاطره انداختید و نه برای رضای خدا با عشیرهای درافتادید، آیا شما به درگاه خدا بهشت و همنشینی پیامبران و امان از عذاب او را آرزو دارید؟
ای آرزومندان به درگاه خدا! من میترسم کیفری از کیفرهای او بر شما فرود آید، زیرا شما از کرامت خدا به منزلتی دست یافتهاید که بدان بر دیگری برتری دارید و کسی را که به وسیلة خدا (بر شما) شناسانده میشود گرامی نمیدارید با اینکه خود به خاطر خدا در میان مردم احترام دارید، شما میبینید که پیمانهای خدا شکسته شده و نگران نمیشوید با اینکه برای یک نقض پیمان پدران خود به هراس میافتید. میبینید که پیمان رسول خدا(ص) خوار و ناچیز شده و کورها و لالها و از کار افتادهها در شهرها رها شدهاند و رحم نمیکنید، و در خور مسئولیت خود کار نمیکنید و به کسانی که در آن راه تلاش میکنند وقعی نمینهید و خود به چاپلوسی و سازش با ظالمان آسودهاید. همه اینها همان جلوگیری و بازداشتن دستهجمعی است که خداوند را بدان فرمان داده و شما از آن غافلید. مصیبت بر شما از همة مردم بزرگتر است، زیرا در حفظ منزلت علما مغلوب شدید، کاش (در حفظ آن) تلاش میکردید.
در هر شهری خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن میگوید، سرتاسر کشور اسلامی بیپناه مانده و دستشان در همه جای آن باز است و مردم بردگان آنهایند که هیچ دست برخورد کنندهای را از خود نرانند.
آنها که برخی زورگو معاندند و برخی بر ناتوان سلطهگر و تندخویند، فرمانروایانی که نه خدا شناسند و نه معاد.
شگفتا! و چرا در شگفت نباشم که دیار اسلامی در اختیار فریبکاری نابکار و مالیات بگیری ستمگر و فرمانروای بیرحم بر مؤمنان است، پس خدا در آنچه ما کشمکش داریم حاکم است و در آنچه اختلاف داریم داوری میکند

حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
دیر شده خیلی دیر
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی 

.jpg)


