گمگشته در غم بی پایان!؟

عاشقانه 24

سلام، دلم می خواست فریاد می کشیدم تا صدایم در گوش تمام آنهایی که نمی شنوند طنین انداز شود. دلم می خواست از مظلومیت عشقهای فراموش شده ای که روز به روز حضورشان در زندگی ما کم رنگ تر می شود ناله می زدم. عشقهای صادقانه ای که اکنون حتی سایه ای از آنها به سختی دیده می شود. عشقهایی که اگر می بود زندگی پر رنگتر از عشق می شد. اما افسوس!! این فراموشی ریشه در دلهای ما دوانده و ما روز به روز از آن فاصله می گیریم. اما اکنون دلم می خواهد از همان بنویسم. همانی که حقیقت است. همانی که کمیاب است اما هست. همانی که آرزوی هر انسانیست. همانی که شب تا صبح خواب را از چشمان خسته من می رباید تا روی صفحه کاغذ از آن بنویسم. همانی که اکنون تنهاست و فراموش شده. اما من هر غروب تا طلوع و هر طلوع تا غروب می نویسم. می نویسم از آنکه جای خالی اش در زندگی همه ما حس می شود. از آنکه گذر زمان او را از یاد ما برده. می نویسم تا روح خسته ام ذره ای التیام یابد.

تا باور کنم که هنوز هستم و زندگی می کنم. تا آنجایی که قلم همراهی می کند و دستانم قدرت دارند و دلم راه را نشان می دهد، تا از آن بنویسم. بنویسم از آن همه زیبایی، آن همه عظمت و از آن همه عشق. عشقی که عشق است بدون تزویر و ریا. بدون تملق و بدون هر گونه درویی و دو رنگی. عشقی که یک رنگ است به رنگ آبی کمرنگ، آبی بیکران دریاها و آسمان آبی. به رنگ خاکستری تنهایی، به رنگ کاغذهای سوخته یادگار نامه های از یاد رفته. خاکستری دلهای خسته ای که از عشق در شبهای طولانی و سیاه رنگ تا به سپیده دم نالیده اند و فغان سر داده اند و همان عشقی که با تمام سختی ها برایشان زیباست. همان عشق است که زندگی را می فهماند و معنا می کند و همان عشق است با همان بوی دل انگیز که مشام را عطرآگین می کند و برای رهایی از حصار غصه ها همدم غروب عشق می شوم تا غصه ها هم رنگ عشق شوند. و اما من.... می نویسم از همه آن تنهایی ها و غربت هایی که شیرین است و شبنمی و آبی است و آسمانی است! من امشب با تمام نورهای دور یا نزدیک با هر دانه ی شبنم و با هر قطره ی باران از احساس غریب خویش خواهم گفت: منم این من که من را گم شدم یک شب و دیگر گونه انسانی درونم زاده شد ناگه منم این آهنین پیکر، که با من نیست هم آوا غریبم با خودم ای وای دراین آشوب بی پروا مــنم از جنس طوفانم ولــی قلبم پر از خورشید، پر از افسانه ی ناهید، و این طوفان و این خــورشید درونم را چو یک آواره آشفته مرا در خویش افسرده، نمی دانم پر از شعرم و یا آماده ی پیکار، پر از احساس پاییزم و یا یک سایه از دیوار، نمی دانم بخوابم یا مترسک باشم، آهسته دمی اینسان دمی آنسان شــدم از خویشتن خسته سکوتم را درآمیزم، و غرق بی کلامی ها و یا فریاد یک مجنون بی پــروا، چه باید بود و باید زیست، در این دنیای آشفته ؟!، به دانه دانه ی تسبیح خــواهم برد هر روزم، به فرداهای گم در گم، به رویاهای دیروزم، نمیدانم رها گردم، به دست سرنوشت خویش، بـــی اندوه و چون یک قایق چوبی بدون غــم بدون روح !!!!! و یا برخیزم و چون هیبت یــک کوه، با صد دشنه و دشنام این دنیــا، در آمیزم به یمن قامت آن کوه عزیزا !! مهـــربانا !! پاره شد تسبیح و ذهن و مهـــره های دل، در افتادند در دامان آرامت، رهــا گشتم به درگاهت مــرا دریاب!؟ گم کـــن!؟ نیست کــن اینک!؟ در اوج ناب والایت....احقر.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط احقر نظرات () |